Page 1 of 2 12 LastLast
Results 1 to 15 of 22
  1. #1
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like

    داستان عشق و نفرت - هفت سمت و ادمه داستان

    بخاطر اینکه این دوست ما رامین توی هر تریدی از بنده میخواهد که داستان را دامه بدهم
    و بخاطر اینکه ایشون از ان پیرمرد همجنس بازی که یکی از کارکترهای داستان هست خیلی خوشش می اید
    بنده این داستان که هفت قسمت انرا که قبلا پست شد بعلاوه بقیه قسمت ها
    در این ترید پست می کنم البته تغیر جزئی در برخی از اسامی قهرمانان داستان داده شده
    مثلا پیر مرد همجنس باز که رامین جان خیلی انرا دوست دارد را به نام ایشان نام نهادم
    امیدوارم که دوستان گرامی مخصوصا رامین عزیز لذت ببرند
    این چهار قسمت را در این پست و سه قسمت دیگر را در پست بعد
    و قسمت هشتم را در پست سوم
    می نویسم


    داستان عشق و نفرت
    قسمت یکم
    اولین عشق
    ظهر یک روز تابستانی گرم در شیراز بود
    چند سالی بیش نبود که بلوغ زده بودم ولی توی این چند سال خدا شاهده بجز صابون سرو کارم به احدی نیافتاده بود
    به عکس های سکسی که حسین سرخو گاهگاهی میاورد قانع بودیم
    من بودم و نادر و رضا پشه و حسین سرخو
    نمیدون اون روز چون هوا گرم بود یا اینکه شیطون رفته بود تو پوست ما افتادیم جنده گردی
    از این اتوبوس تو اون اتوبوس از این خیابون تو اون خیابون هرزنی رو که میدیدم فکر میکردیم خودشه
    ولی اخر کار یا فحش بود یا فرار
    یکی از بچه ها که یکی دو سال از ما بزرگتر بود و سه چهار تا کاندوم بیشتر از بقیه پاره کرده بود به ما گفت که یه زیدی هست صد تومن میگیره و میاده خونه خالی
    البته صد تومن انزمانهای صد تومن بود ما چهار تا تو جیبمون میگشتیم بیست تومن پیدا نمیشد
    گفتیم اقلا بریم ببینیمش شاید حداقل بشه سوژه
    خلاصه رفتیم
    یک دختر خوشگل بیست و چند ساله بود
    تن و بدن مامانی داشت
    ما داشتیم همین الکی چونه میزدیم
    من تو ماشین کنار زنه نشسته بودم بوش بهم خورد شق درد گرفتم
    یادش بخیر اون زمانها با دیدن یه شورت شق میکردیم
    الان ....ا
    بگذریم
    خلاصه خانومه قبول نکرد ولی از اون روز من خیلی هوسی شده بودم یعنی همه ما اینطوری شده بودیم الان وقتی میشنوم یکی رفته به یه دختری تجاوز کرده یکم ته دلم براش میسوزه یاده زمانهای جونی خودم می افتم که تو افتاب سوزان مثل سگ تشنه که دنبال اب میگرده دنبال یه جنده میگشتم
    عکس های سکس حسین هم دیگه حال نمیداد
    صورتم هم شده بود پر از جوش هرکی میدید میگفت ج*ق میزنی من خیلی ناراحت میشدم
    حالا میدونم اون حرفها چرند بوده ولی اون روزها فکر میکردم این جوش صورتم از همین خود ارضاییه
    البته یکم تاثیر هم داشت ولی شاید همین حرفهای بعضی از رفقا باعث شده بود که بیشتر احساس کنم که باید اولین تریپ رو برم
    یه روز اومدم خونه دیدم همسایه جلوی اثاث کشی میکنندو میخواند بار کنند و برن پسرشون همکلاسی و رفیقم بود می خواستن برن تهران
    حالم گرفته بود
    ولی یک هفته بعد که همسایه جدید اومد مهران رو فراموش کردم
    یه روز که از مدرسه بر میگشتم دیدم یه دختر تقریبا هم سن و سال خودم خیلی مامان یه تک پوش با یه شلوار تنگ پوشیده داره جلوی در خونشون تمیز میکنه
    تا من رو دید سریع رفت تو خونه و در رو بست
    ولی من هفت هشت تا صحنه ناب از جلوی و عقبش رو توی ذهنم مجسم کردم و انگار یه فیلم تا چند مدت همینطور اون رو جلوی خودم مجسم میکردم
    عجب مالی بود
    نمیدنم از فوران شهوت بود یا چی ولی احساس میکردم زیاترین دختر دنیاست
    بار دوم که دیدمش لبخند زد
    قند تو دلم اب میکردند خلاصه سرتون را درد نیارم بعد از چند بار که دیدمش باهاش حرف زدم اسمش رو پرسیدم
    اسمش شهناز بود
    تو خونه صداش میزدن شهی
    تف به او نزمانها چه قدر تخمی بود الان واتساب بیبی ام و نمی دونم مسنجرو موبایل و هزار جور ارتباطات هست با یه دختر اشنا میشی بعد از چند دقیقه عکس و حرف و صحبت کردن و بعد از دو روز قرار و مدار و اخر کار زیر کنده رو گرفتن و فیتیله پیچ
    اون زمان یه تلفون بود اون هم باید چشم بابا و ننه رو می پاییدی
    تازه خدا را شکر برادر بزرگتر نداشتم
    شهی هم همینطور فوقش روزی دوسه دقیقه با ترس و لرز حرف می زدیم
    اخر کار بعد از دو سه ماه با هم قرار گذاشتیم که همیدیگر رو یه جایی ببینیم اون با دوستش اومده بود من هم تنها
    چون نمی خواستم رفقام بو ببرن
    شاید به این خاطر بود که میدونستم اونها هم مثل من دست به کیر هستند و میترسیدم قاپش بزنند
    اولین دیدار ما تو یه بستنی فروشی بود شهی و دوستش نشستن روی یه میز من تنها رو میز دیگه ولی من رفتم سه تا پالوده گرفتم و بردم سرمیزشون
    دستمان میلرزید
    الان که یادم میاد خنده ام میگره چقدر صاف و ساده بودیم چقدر با احساس
    جوانی کجایی که یادت بخیر

    بعد رفتم و نشستم سر میز خودم وقند تو دلهامون اب میشد
    ان روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود بعد هم انها بلند شدند و رفتند و من چند قدم دورتر از انها تا نزدیکی های چهار پارامونت که از بستنی فروشی زیاد دور نبود بدرقشون کردم تا اینکه سوار تاکسی شدند و رفتند
    از خوشحالی می خواستم پرواز کنم
    تموم راه رو تا خونه پیاده رفتم
    همون شب رفتم پیش بچه ها نشسته بودم یه کنار و به اهنگ های داریوش گوش می دادم
    حسین گفت خیلی با خودت حال میکنی جریان چیه
    هیچی نگفتم
    رضا پشه عرق اورده بود من نمی خوردم و لی ان شب یه دو سه تا پیک زدم و تو اون حال و هوا ترانه های داریوش رو با صدای بلند با اون نوار کاست تکرار میکردم
    نادر گفت ابو عاشق شده
    حسین حرف اون را ادامه داد و گفت عاشقه همون جنده که تو تاکسی بغل دستش نشست و بلند خندید
    من عصبانی شدم
    گفتم هرکدوم از شما بخواد در مورد شهی چیزی بیگه من میدونم و اون این زنجیز و زنجیزی رو که همیشه دور مچم میپیچیدم رو تکون دادم
    یکدفعه همگی برگشتندو همدیگر رو نگاه کردند
    رضا پشه گفت خیلی گوز از هوا میزنی امشب
    شهی کیه
    بهرام که صاحب خونه بود گفت اسم جنده شهی بوده ؟
    بعد ادامه داد
    من یه جنده میشناسم اسمش شهنازه بهش میگن شهی
    اینو که گفت دنیا پیش چشم سیاه شد
    چشنمام رو خون گرفت بلند شدم به طرف بهرام حمله کردم بهرام که از این کار من جا خورده بود رفت پشت کولر ابی سنگر گرفت و حسین سرخو پرید و من رو کت بند کرد و رضا زنجیر رو از دستم قاپید
    داد زدم فحش خواهر مادر رو کشیدم به یک یکشون
    نادر گفت ولش کنید مست کرده
    بعد من رو از اطاق برد بیرون از اطاق که اومدم بیرون دوباره یاد حرف بهرام افتاد و خواستم برم داخل نادر مانع شد
    سرم گیچ میرفت حالم اصلا خوش نبود
    این میگفت شهی جندس
    نادر برد منو کنار حوضی که تو حیاط بود و اب به صورتم زد
    بعد گفت ابو چته امشب
    من یکم سرحال اومدم گفتم این بهرام از کجا شهی رو میشناسه دختره همسایه ما من میشناسمش چرا میگه جندس
    نادر گفت
    بابا مگر یه شهناز تو شهر هست که تو خل شدی و میخوای با بهرام دعوا کنی
    بهرام پسر با معرفتی بیا تو و باهاش روبوسی کن
    یه نگاه به نادر کردم و چیزی نگفتم
    یادم به شهی افتاد که تو بستنی فروشی چقدر ناز نشسته بود و وقتی نگاهش میکردم از خجالت گونه هاش قرمز میشد
    با خودم گفتم حتما بهرام یکی دیگه رو میگه
    تو این فکرا بودم دیدم حسین اومد تو حیاط
    گفت ابو کار زشتی کردی تو خونه مردم دست به زنجیر می بری اخه زشت نیست و فحش خواهر مادر میدی
    نادر با سر اشاره کرد که ساکت باشه
    من گفتم داره به دختر همسایومون تهمت میزنه
    حسین گفت دختر همسایتون کیه
    شهناز چهار چش دختر همسایه شماست؟
    چطور ؟
    تو خونتون عفیف اباده
    شهناز سر دزک میشینه
    اینو که گفت یکم اروم شدم
    گفتم فکر کردم منظورش به دختر همسایمونه اسمش شهنازه
    حسین خندیدو گفت خلیها هزار تا شهناز است و بعد رو به رضا کرد که تازه اومده بود تو حیاط و گفت بابا دیگه به این عرق نده
    مگر نمی بینی بدون عرق خوری سرش گرم میشه و دم و دقیقه میخواد دعوا راه بیاندازه
    و دست منو گرفت و برد تو اطاق و گفت روبوسی کنید
    بهرام هنوز یه گوشه از اطاق سنگر گرفته بود
    بعد که دید من لبخند میزنم اومد جلو و گفت من چی گفتم که تو اینطور ناراحت شدی
    حسین گفت هیچی شهی چهار چش رو با دختر همسایشون اشتباه گرفته فکر کرده منظورت دختر همسایشونه
    بعد از بهرام عذر خواهی کردم
    ولی هنوز حالم خوب نبود خداحافظی کردیم و من و نادر از خونه اومدیم بیرون بقیه موندن
    بخاطر جریان اون شب همه موضوع عشق من و شهناز رو فهمیدن و به همین خاطر من دیگه کمتر با اونها میگشتم
    یکروز صبح بلند شدم برم یه جایی کار داشتم دیدم یه پیر مرد از خونه شهناز اینا اومد بیرون پیرمده لباس مرتبی پوشیده بود و یک عینک ذره بینی قهوده ای هم زده بود
    سلام کردم
    گفت سلام شما اینجا میشیند
    گفتم اره
    ____________________
    داستان عشق و نفرت
    قسمت دوم
    خارو شاخه گل سرخ
    گفت سلام شما اینجا میشیند
    گفتم اره
    گفت من تازه از تهرون اومدم اینجا خونه خواهر زاده منه
    میخوام برم سرای مشیر خرید کنم اخه خیلی از این بازار تعریف میکنن میخوام یه خورده خرت و پرت بخرم
    دیروز رفتم تاکسی من رو نزدیکهای بازار همون بازاره که قدیمیه اسمش چیه
    گفتم بازار وکیل
    گفتم اره بعد گم شدم بزور اومدم
    تو کجا میری
    گفتم میخوام برم تپه تلویزیون یه کاری دارم
    گفت اگر میشه با هم بریم بعد که کارت تموم شد بریم سرای مشیر
    میخواستم یه عذر موجهی پیدا کنم
    بعد با خودم گفتم که چه از این بهتر با این پیرمرده اشنا بشی میتونی به شهی نزدیکتر بشی
    راستی این چکاره شهناز میشه
    خلاصه با هم رفتیم تپه تلویزیون از انجا کارم که تموم شد رفتیم سرای مشیر توی تاکسی احساس میکردم پیره مرده یکم ابکیه ادا و اطوارش عجیب و غریب بود مثلا میخواست چیزی بگه دستش رو میگذاشت رو دستم و صحبت میکرد
    من هم بخاطر اینکه ناراحت نشه تحمل میکردم و چیزی نمیگفتم
    بعد که از بازار برگشتیم گفت بریم یه رستوران خوب تا نهار بخوریم
    خیلی گرم می گرفت رفتیم رستوران صدف
    بعد شروع کرد به تعریف کردن از المان
    میگفت که چندین سال المان بوده تو سفارت کار می کرده بعد باز نشسته شده می گفت که تو کار تئاتر هم بوده الان تو تهران زندگی میکنه و اومده اینجا به برادر زاده اش که همون مادر شهناز میشه سر بزنه
    خلاصه نهار خوردیم
    بعد که رسیدیم خونه قبل از خداحافظی به من گفت ابراهیم جان میتونی این چند مدتی که من اینجا هستم اگر زحمتی نداره با هم بریم بیرون چون راه چاه رو بلد نیستم
    من هم با خوشحالی قبول کردم
    همه اینها بخاطر این بود که به شهناز نزدیکتر بشم
    وقتی شهناز ان شب بهم تلفن زد جریان رو بهش گفتم
    احساس میکردم که از این جریان خوشحال نشده
    بهم گفت ابراهیم تو چکارش داری مگر راهنمای توریستی هستی
    از این حرفش خیلی خیلی تعجب کردم


    بعد از چند دفعه که با دائی شهناز رفتم بیرون تازه فهمیدم چرا شهناز از اینکه من با دایی اش دوست شده بودم ناراحت یا حتی خجالت می کشید
    رامین خان دایی شهناز ابنه ای بود
    اخرین باری که با هم رفتیم بیرون یا بهتر بگویم راهنمای توریستی ایشان بودم به من پیشنهاد کرد که برویم حمام نمره
    برام خیلی تعجب اور بود
    البته من این پیشنهاد را با به شکلی که ناراحت نشود رد کردم
    همین اخرین بار شاید اولین بار بود که من متوجه شده بودم دیدم زیر ابرو برداشته
    حالا حساب کنید یک پیرمرد زهوار در رفته با حرکات ابکی و ابرو هم برداشته باشد
    خیلی زشت و زننده بود
    تا حدی که حتی شهناز هم در نطرم حقیر امد
    چند روزی با شهناز صحبت نکردم دو سه باری هم که دایی رامین تلفن زد جواب ندادم
    تا یکروز که زنگ در به صدا در امد و شنیدم مادر می گوید ابراهیم زامین اقا دم در است و بعد او را به داخل دعوت کرد
    رامین یک گل سرخ به کتش اویزان کرده بود و با ان عینکش لبخندی بر لب داشت وارد شد
    قبلا از اینکه سلام کنم
    گفت : ابراهیم جان کجا هستی پیدات نیست نگرانت شده بودم
    در حالی که دستش روی شانه من بود او را به هال دعوت کردم و نشستیم
    گفتم مشغول بودم
    به نظر می رسید بفهمی نفهمی سرخاب کرده
    _______________
    داستان عشق و نفرت
    قسمت سوم
    سینما
    گفتم مشغول بودم
    به نظر می رسید بفهمی نفهمی سرخاب کرده
    بعد جعبه ای را که در دستش بود روی میز گذاشت و گفت این هدیه ای ناقابل بخاطر زحمات جنابعالیست
    که در طول این مدت برای بنده کشیدید
    گفتم راضی به زحمت شما نبودم
    خلاصه نیم ساعتی نشست و بعد از اینکه من گفتم کار مهمی دارم مجبور شد که خداحافظی کند
    همان شب شهناز تلفن زد اینبار جوابش را دادم
    خیلی دلخور بود
    شهناز گفت : تو این چند روز خیلی عوض شده ای من به هزار زور تلفن میزنم اونوقت تو جواب نمیدی
    و ادامه داد
    راستی داییم امده بود خونه شما
    گفتم بله
    گفت چرا ؟
    گفتم امده بود تا بخاطر این چند روز که شیراز رو نشونش دادم تشکر کنه
    و پرسیدم کی میخواد بر گرده تهرون
    گفت قرار بود اخر هفته برگرده ولی امشب پای شام به مامان می گفت که چند هفته ای دیگر در شیراز خواهد ماند و مثل اینکه می خواهد یک اپارتمان نزدیکی های باغ ارم بخره
    گفتم راستش رو بخواهی من از داییت خوشم نمی یاد
    شهناز گفت چرا ؟
    هیچ چیزی نگفتم
    بعد ادامه داد کی میبینمت
    با هم قرار گذاشتیم که روز چهارشنبه توی پارک شهر همدیگرو ببینیم
    سه شنبه نمی دانم اتفاقی بود یا اینکه رامین اقا من رو تعقیب کرده بود کنار سینما سعدی یکدفعه جلویم سبز شد
    وقتی دید بلیط سینما تو دستمه سریع رفت و یک بلیط گرفت و امد و گفت من می خواسیتم برم سینما خدارو شکر شما اینجا بودید با هم بریم
    می خواستم یک بهانه ای در بیارم و از رفتن سینما صرفه نظر کنم ولی دیدم نمیشه
    خلاصه رفتیم سینما کنار من نشسته بود هی عمدا دستش رو میزد به دستم و میگفت ببخشید
    نزدیک بود استفراغ کنم
    حالت تهوع بهم دست داده بود
    کتم را در اوردم حائلی بین صندلی خودم و او کردم
    قبل از اینکه فیلم تمام بشه بلند شدم و گفتم رامین اقا با اجازه تون من باید برم کار دارم اون هم گفت اره فیلمش جالب نیست صبر کن با هم بریم
    هوا خیلی خوب بود من چون می دانستم رامین نمی تواند پیاده تا عفیف اباد بره گفتم من پا پیاده میرم خونه هوا خوبه و همان وقت دست دراز کردم تا تاکسی برای رامین بگیرم و از شرش راحت بشوم
    تاکسی ایستاد رامین رفت به رانند گفت نه متشکرم جایی نمیرم
    بعد رو به من کرد و گفت چه بهتر از قدم زدن تو این هوا
    نم نم می ریم خونه خیلی هم دور نیست من عادات دارم پیاده روی کنم
    توی راه حرفهای زیادی می زد من خیلی گوش نمی دادم و هر بار موضوع را عوض می کردم
    گفت من می خوام یک اپارتمان تو باغ ارم بخرم وقت داری فردا بریم به چند تا بنگاه سر بزنیم
    گفتم ببخشید فردا یک قرار مهمی دارم
    گفت پس فردا
    گفتم اگر کاری برام پیش نیومد حتما
    سر ساعت همیشگی کنار تلفن منتظر تلفن شهناز بودم
    تلفن زنگ خورد
    ________________
    داستان عشق و نفرت
    قسمت چهارم
    یک روز رومانتیک
    سر ساعت همیشگی کنار تلفن منتظر تلفن شهناز بودم
    تلفن زنگ خورد
    گفت که فردا تنهایی نمی تون بیاد و می خواهد با یکی از دوستانش بیاد سر قرار
    من کمی حالم گرفته شد چون نقشه ریخته بودم با هم بریم یه جای دنجی به اسم کبوتر سپید وقتی که دیدم اصرارهای من هیچ اثری نداره قبول کردم
    چهارشنبه تقریبا ساعت های دوازه ظهر بود که من توی کافه کبوتر سپید منتظر شهناز بودم با همون دوستش که سر اولین قرار باهاش بود امده بود تازه متوجه شدم که این دختره رو قبل از ان اندفعه یه جای دیگه ای دیده بودمش
    فکر کنم یک بار توی یه پارتی خیلی قبل از اینکه با شهناز اشنا بشم
    اولین بار درست ندیده بودمش یعنی خیلی متوجه اش نشده بودم
    خلاصه امدند و با هم نشستیم یه گوشه دنج از کافه
    کیک و نسکافه و چای طلب کردیم
    رویا دوست شهناز خیلی مودبانه نشسته بود و به نظر می رسد از من خجالت می کشه و شاید من اینطور فکر میکردم
    نه دست به کیک زد نه حتی نسکافه اش را می خورد
    چیزهای زیادی بود که می خواستم به شهناز بگم ولی جلوی رویا خجالت می کشیدم چیزی بگم
    شهی که دید من چند بار حرفهام رو خوردم
    گفت رویا مثل خواهرم خجالت نکش بگو چی می خواستی بگی
    من که می خواستم در مورد دائی مامانش یعنی رامین صحبت کنم دیدم اصلا جایز نیست چنین جریانی رو با اون جلوی دوستش در میون بگذارم
    به همین خاطر موضوع های دیگری رو پیش کشیدم
    هوا داشت کم کم سرد میشد
    رویا می لرزید
    شهناز بهش گفت حداقل چاییت رو بخور
    او هم بدون اینکه چیزی بگه با دو دستهای کوچلویش فنجان چایی رو برداشت
    به نظر می رسد بیشتر بخاطر اینکه دست هایش را گرم کنه فنجان را تو دستاش گرفته بود
    من کتم را در اوردم و گفتم من سردم نیست شما اینو بپوشید
    و با اصرار شهناز رویا کت رو ازم گرفت و پوشید و لبخند زد و گفت هوا یکدفعه سرد شد صبح باد سردی می وزید ولی فکر نمی کردم ظهر اینطور سرد بشه
    بعدا از مدتی بلند شدیم و رفتیم توی پارک شهر تقریبا یک ساعت قدم می زدیم رویا به خاطر اینکه من و شهی تنها بمونیم گفت من می رم کنار حوض قوها رو تماشا کنم
    می خواست کتم را بهم پس بده و لی من گفتم بخدا سرم نیست
    بعد ما رو تنها گذاشت و رفت
    هوا ابری بود و باد سردی می وزید پارک خیلی خلوت بود هنوز برگهای خزان حاضر نبودند از درختان جدا شوند
    زوزه باد مثل بلندگوهای فرودگاه که اخرین ندا رو به مسافران می دهد برگهای خزان را به مسافرت از دیار خود فرا می خواند
    دستم توی دست شهناز بود و دیگه جریانی رو که می خواستم در مورد رامین اقا بهش بگم فراموش کردم
    دست های سرد و گلگون شهناز توی دست های من مثل شرابی ناب بود که در یک جام نقره ای ریخته باشند
    یکدفعه هوا منقلب شد
    رعد و برق شدیدو از پس ان باران سیل اسیایی شروع به باریدن کرد من و شهناز باسرعت به سمت یکی از الونک هایی که توی پارک بود دویدیم تا از این بارانی که مثل دم اسب انگار زمین را شلاق می زد در امان باشیم
    نزدیک به ده دقیقه انجا بودیم ولی هنوز باران می بارید
    یکدفعه شهناز گفت رویا رویا
    رویا الان ما رو گم میکنه بریم طرف خوض قوها
    وقتی رفتیم از رویا خبری نبود نزدیک به نیم ساعت پارک را گشتیم ولی هیچکس انجا نبود رفتیم طرف کبوتر سپید انجا هم نبود
    الان دیگه باران نمی بارید
    وقتی که از یافتن رویا ناامید شدیم شهناز رو تا کنار خیابون بدرقه کردم
    بهش گفتم رسیدی خونه تلفن بزن ببینم دوستت رفته خونه یا نه
    سوار تاکسی شدو خداحافظی کرد من هم رفتم توی یک رستوران و نهار خوردم
    عصر بهش تلفن زدم گفت رویا ما رو گم کرده بود و بعد سوار تاکسی شده و رفته خونه
    و ادامه داد
    طفلکی کتت رو اورد خونه و توی یک کسیه گذاشته که کسی متوجه نشه چیه
    هر وقت خواستی بهم بگو میام در حیاط بهت میدم
    شب دزدکی اورد و ازش گرفتم
    هنوز بوی نم می داد
    صبح قبل از اینکه کت رو ببرم خشکشوئی توی جیب های کتم گشتم که چیزی رو جا نگذاشته باشم
    که یکدفعه دیدم توی جیب بغلی یک نامه است
    خیلی تعجب کردم



    ادامه دارد

  2. Likes shimaa liked this post
  3. #2
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت پنجم
    نامه


    چیزی رو جا نگذاشته باشم
    که یکدفعه دیدم توی جیب بغلی یک نامه است
    خیلی تعجب کردم
    روی پاکت نامه لبی از اثر یک روژه لب نقش بسته بود
    تعجب من بیشتر شد و با کنجکاوی پاکت نامه را باز کردم
    یک نامه چند خطی در ان بود
    نوشته بود
    عزیزم می دانم که تعجب خواهی کرد شاید فکر کنی من ادم خوبی نیستم
    شاید هزار فکر به سرت بزنه مخصوصا اینکه تو یکی دیگر رو دوست داری
    ولی من اولین باری که تو را دیدم عاشقت شدم
    شاید ندانی که اولین بار کجا دیدمت یا شاید یادت نیست
    ولی اولین باری که تو را دیدم و تو متوجه نبودی
    همه فکر و ذکر من شده بود تو تا اینکه این اتفاق افتاد و توانستم این نامه را برایت بنویسم
    می دانم تو شهناز را دوست داری
    می دانم که شاید من را بخاطر این نامه تحقیر کنی
    ولی از تو یک خواهش دارم و ان این است که شهناز بویی از این نامه نبرد

    اخر نامه هم یک قلب و یک کیوپید کشیده بود که حرف اول اسم رویا و من توی قلب با مداد سرخ نوشته شده بود
    و باز نقش یک لب سرخ
    یادم به رویا افتاد که وقتی روبروی من نشسته بود گونه هایش سرخ شده بود
    و چند باری که نگاهم کرد برق شوق در چشمهایش پدیدار بود
    ولی باورم نمی شد
    چطور می توانست به دوستی که او را مثل یک خواهر دوستی که سالها با او مثل یک خواهر بوده اینطور خیانت کند
    یادم به ان پارتی که اولین باراو را در ان دیدم افتاد
    خاطرات و صحنه های ان پارتی را مثل یک پازل از اعماق فکرم بیرون می کشیدم و به هم وصل میکردم
    یادم افتاد که رویا با یک دختر و یک پسری انجا بودند
    یکدفعه ان صحنه ای که رویا توی پارتی کنار من می رقصید و بعد امد نشست نزدیک من مثل یک جرقه مرا به خود اورد
    بهم گفته بود تو چرا تنهایی تنهایی خیلی سخته
    من هم اشاره کردم به یکی از دوستانم که داشت می رقصید و گفتم
    نه تنها نیستم
    بعد گفت تو من رو به یاد یه هنرپیشه خارجی می اندازی اسمش یادم رفته و بعد از ان بلند شد ورفت و ادامه داد فکر کنم قبلا تو رو یه جایی دیدم
    من اون شب فکر کردم که شاید مسته یا اینکه من رو با کسی دیگه اشتباه گرفته
    و اصلا در موردش فکر نکردم که چرا اومد و از من این سئولات رو کرد
    پس رویا ان شب عاشق من شده
    عشق در اولین نگاه
    ولی باز برایم باور نکردنی بود
    نمی توانستم چنین چیزی را از شهناز تنها عشق زندگیم پنهان کنم
    چند بار خواستم تلفن بزنم و همه چیز را برایش تعریف کنم ولی هر بار تلفن را بلند می کردم از این کار منصرف می شدم
    توی این فکرها بودم که تلفن زنگ خورد و شهناز انطرف خط بود
    توی این فکرها بودم که تلفن زنگ خورد و شهناز انطرف خط بود
    گفت
    خیلی دوستت دارم دیروز وقتی با من خداحافظی کردی انگار برای همیشه از تو دور می شوم
    من هم درست همین احساس را داشتم
    شاید بخاطر ان روز رومانتیک توی پارک بود که احساس می کردم بیش از پیش شهناز را دوست دارم
    شهناز با خنده ادامه داد
    می دونی چکار کردم
    گفتم چکار
    گفت کتت رو توی بغلم گرفته بودم چه بوی خوبی میده دوست نداشتم بهت برگردونمش
    حرفش رو قطع کردم و گفتم رویا را از کی می شناسی
    گفت از وقتی که دبستان بودیم دوسه سالی که بابا برای ماموریت رفت تهران ندیدمش ولی با هم تماس میگرفتیم هیچوقت دوستی به نزدیکی او نداشتم
    اینقدر دختر خوبیه که نگو
    من همه راز دلم رو به اون میگم حتی چیزهایی رو که از مامان پنهان میکنم با او در میون میگذارم
    راستی رویا چقدر ازت تعریف کرد
    میگه خیلی جنتله و یکپارچه اقاست
    گفتم رویا دوست پسر داره
    خندید و گفت چرا میخوای بری خواستگاریش
    گفتم نه همینطوری می پرسم چون به نظر میاد خیلی خیلی خجالتیه
    گفت نه نداره ولی پسر عموش میخوادش باباش راضی نیست چون میونه خوبی با برادرش یعنی عموی رویا نداره
    یه زمین از باباشون به ارث بردن پدر پسره سهم بابای رویا را کشیده بالا
    ولی بعدا یه پولی داده که نصف قیمت زمین هم نبوده و باباه هم پس فرستاده و باهاش قهر کرده
    الان بدبخت پسره این میون هرچی میاد عمو عمو میکنه بخاطر رویا هرکاری میکه با هم صلح کنند نمی کنند
    ادامه داد حالا ول کن
    بگو ببینم اون روز چه احساسی داشتی
    گفتم وقتی دستهات تو دستهام بود انگار تمام دنیا رو توی دستهای من گذاشته بودند نمی خواستم دست هات رو رها کنم
    می خواستم داد بزنم تا همه بدونن چقدر دوستت دارم
    بعد ساکت شدم
    شهناز هم ساکت بود چند لحظه هیچکدام از ما دو تا چیزی نگفت
    بعد گفتم چرا ساکتی
    گفت خیلی دوستت دارم
    باز یاد رویا افتادم و از اینکه داره به بهترین دوستش خیانت میکنه خیلی حالم گرفته شد خواستم دوباره موضوع رویا رو پیش بکشم منصرف شدم
    پیش خودم گفتم اگر دوباره اسمش رو بیارم شهناز فکرهای دیگری میکنه
    منتظر شدم تا دوباره همدیگر رو ببینیم ولی اینبار تنهایی



    _____________
    داستان عشق و نفرت
    قسمت ششم
    یک شب طولانی




    می خواستم بهش جریان رو جوری بگم که فکر نکنه رابطه ای میان منو دوستش هر چند گذار وجود داشته
    چون می بایستی همه جریان رو از ان پارتی تا این نامه رو می گفتم
    سر ساعتی که همیشه منتظر تلفن شهناز بودم تلفن زنگ خورد وقتی گوشی را برداشتم صدای رامین راشنیدم
    خیلی تعجب کردم که چطور همون ساعتی که می بایستی شهی تلفن می زد رامین اقا تلفن زده
    بعد از سلام و احوالپرسی
    گفت : ابراهیم جان قولت یادت رفت
    تازه یادم افتاد که به او قول داده بودم که باهاش بروم نزدیکی های باغ ارم و اپارتمانی را که دیده بود ببینم
    گفتم خیلی عذر می خواهم از بس مشغول بودم یادم رفت
    گفت من کسی رو ندارم که باهاش برم فردا صبح وقت داری بریم اپارتمان رو ببینیم ؟
    گفتم حتما
    بعد از یک ساعت شهی تلفن زد و گفت نتونسته سر ساعت تلفن بزنه چون دایی مامانش از تلفونی که توی سالن بوده داشته تلفن میزده
    یکدفعه متوجه شدم که صدای شهناز واضح نیست
    پیش خودم گفتم نکنه رامین اقا داره از تلفن توی سالن صدای ما رو میشنوه
    گفتم شهی چرا صدات واضح نیست ببین کسی گوشی رو توی سالن بر نداشته که یکدفعه انگار که گوشی دوم بسته شد صدا بهتر شد
    و ادامه دادم از کی تا حالا تلفن دومی توی سالن گذاشتید
    گفت نه همین یه تلفونه
    این تلفن هم توی راهروی طبقه بالاست که من هر وقت بخوام تلفن بزنم میارم و تو اطاقم وصل می کنم
    گفتم فکر کنم یک نفر داشت صدای ما رو می شنید
    شهناز گفت نه امکان نداره
    تازه همه همه خواب هستند قبل از اینکه به تو تلفن بزنم همه جا رو چک میکنم
    پیش خودم گفتم اگر کسی حرفهای ما رو گوش میکرده حتما تا حالا مامان شهناز رو خبر دار کرده بوده و الان دیگه نمی گذاشتند شهناز از تلفن استفاده کنه
    رامین هم که توی این مدت از طرز برخوردش با من به نظر نمی رسید که بویی از علاقه من و شهناز برده باشه
    ادامه دادم
    فردا میخوام با دایی مامان برم طرفهای ارم چند وقت پیش بهش قول داده بودم که وقتی میخواد بره برای دیدن اپارتمان باهاش باشم
    شهناز گفت مگه بچه اس که تو باهاش بری
    برامن تعجب داشت که چرا شهناز خوشش نمیاد من با دایی مامانش برم بیرون قبلا هم همین حرف رو زده بود
    بهش گفتم زشته چند بار بهش قول دادم
    بعد از اون رامین اقا کسی رو نمیشناسه که راه و چاه رو بلد باشه من باهاش میرم
    شهناز دیگه در اینمور چیزی نگفت
    مثل همیشه ضبط صوت را باز کرد و یکی از ترانه های دلنشین گوگوش را برام گذاشت
    غریبه اشنا دوستت دارم بیا
    منو همرات ببر به شهر قصه ها
    تو زندونم با تو من ازادم
    چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
    که من اینجا با خنده گفتم اگر سقفمون یکی بود که الان تو خواب بودی من داشتم تلویزیون تماشا می کردم واین همه عشق از پشت تلفن رد و بدل نمیشد
    شهناز خندید و گفت
    چرا این حرف رو میزنی
    گفتم شنیدم که اطاق خواب گیوتین عشقه
    گفت یعنی چی ؟
    گفتم یعنی وقتی ادم ازدواج میکنه و بجای اینکه دو تا سقف داشته باشن زیر یک سقف زندگی کنند عشق از بین میره
    گفت نه هیچوقت اینطور نیست
    گفتم عشق از احتیاج جدایی و نرسیدن به انچه نیاز داریم بوجود می اید
    و وقتی این احتیاجات و نیازها که بودن با یکدیگه و دیدن 24 ساعته همدیگر و بقیه چیزها در دسترس است انوقت است که دیگه عشق از بین میره
    مگه نمی بینی که همیشه عشق های فراموش نشدنی ان عشق هایی هستند که ناکام مانده اند
    مکث کرد و گفت نمی دونم
    تو بگو
    گفتم وقتی کسی به عشقق میرسه چون عشق از بین میره دیگه این عشق معنی نداره و تمام اون خاطرات زیبا محو مشیه
    پیش خودش میگه من فکر میکردم عاشقم در صورتی که فریب خورده بودم
    ولی وقتی به عشقش نمی رسه تا ابد پیش خودش فکر میکنه اگر به اون می رسید بزرگترین عشق دنیا رو بدست میاورد
    و هر لحظه از ان دوران رو به خاطر می سپاره و اون را یک عشق بزرگ میدونه
    یکدفعه شهناز حرفم رو قطع کرد و گفت
    خوب در مورد عشق و عاشقی میدونی دون ژوان
    معلوم که خیلی تجربه داری
    گفتم نه بخدا من این چیزها رو دیدم یا خودندم
    ادامه داد
    فکر میکنی اگر به هم برسیم عشقمون از بین میره
    گفتم نه من قول میدم تا اخرعمرم تو رو دوست داشته باشم
    گفت تو الان میگفتی که از بین میره
    گفتم فکر نکنم
    تازه بیشتر هم میشه
    خندید و گفت ای ناقلا
    بخدا خیلی کلکی ....ا
    اون شب بیشتر از همه شب ها با هم تلفنی صحبت کردیم
    صدای چند تا گربه توی کوچه را هر دو تامون می شنیدیم و این باعث میشد که احساس کنیم نزدیکتر هستیم و انگار از پشت دیوار با هام صحبت می کنیم !!ا
    یک شب طولانی با صدای ترانه های زیبایی که شهی گذاشته بود و در حین صحبت هایمان شنیده میشد
    ان شب را یکی از زیبا ترین و رومانتیک ترین شب های عمر من کرد
    بعدها با خیلی از دخترها توی زیباترین هتل های دنیا
    قشنگترین پارتی ها و بهترین رستورانهای دنیا شب های رمانیتک و زیبایی را سپری کردم
    ولی هیچ شبی به زیبایی ان شب که صدای گربه ها و چند ترانه گوگوش و تلفنی که گاهگاهی خش خش میکرد نشد
    نزدیکی های سحر خداحافظی کردیم و فردای انروز رامین امد و با هم رفتیم ارم

    ______________
    داستان عشق و نفرت
    قسمت هفتم
    جشن تولد

    و تلفنی که گاهگاهی خش خش میکرد نشد
    نزدیکی های سحر خداحافظی کردیم و فردای انروز رامین امد و با هم رفتیم ارم
    او توی ارم یک اپارتمان شیک دیده بود واقعا محشر بود هنوز یخورده رنگ کاری لازم داشت ولی تقریبا تمام کارش تموم شده بود
    توی اپارتمان قدم میزد و میگفت
    نگاه کن چه حموم بزرگی داره
    نگاه کن اطاق خوابش چه باحاله
    بیا بالکن رو نگاه کن
    و رفت توی بالکن و یک نفس عمیق کشید گفت عجب حالی میده صبح بلند شی و هوای تازه استنشاق کنی
    من هیچی نمی گفتم تنها منتظر بودم که با وکیل ساختمان برویم بنگاه و قرارداد خرید رو امضا کند و از شرش راحت بشوم
    بعد که کارها تمام شد
    رو کرد به من و گفت ابراهیم جان دوست دارم بریم حموم نمره
    خیلی تعجب کردم
    گفتم من خوشم نمیاد از حموم های عمومی
    گفت نه خیلی خوبه تو پشت من رو کسیه بکش و من پشت تو
    حالت تهوع بهم دست داد از این حرفش
    مخصوصا که وقتی این حرف رو میزد مثل دخترهای چهار ده ساله با اون قیافه اش که مثل دلقکها سیرک بزک کرده بود عشوه میومد
    گفتم خیلی عذر میخوام رامین اقا من اصلا از حموم عمومی خوشم نمیاد
    یه نگاه به ساعتم انداختم و تظاهر کردم که چیزی به یادم افتاده و گفتم ای وای دیرم شده
    گفت چی
    گفتم با چند تا از دوستانم وعده گذاشته بودیم که بریم یه جایی
    الان منتظر هستند و من اصلا یادم رفته بود باید سریع خودم رو برسونم خونه یکی از دوستان میخواهیم برویم پیک نیک
    گفت کجا
    یکدفعه از دهنم پرید و گفتم تخت جمشید
    گفت وای خدایا من هم با شما میام
    مثل یه بچه کوچلو چند بار گفت من رو هم با خودتون ببرید
    پیش خودم گفتم عجب غلطی کردم این حرف رو زدم
    گفتم ان شاالله دفعه دیگه چون ما پنج نفریم و ماشین جا نداره
    که با پرویی گفت اشکال نداره میشینم تو بغل تو
    اینجا دیگه کفرم در اومد و گفتم ببخشید من باید برم شما که راه رو بلد هستید به تاکسی بگید عفیف اباد
    نزدیکی های پاساژ زانوسی
    و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از انجا دور شدم

    توی راه وقتی یادم به حرفهای ابکی رامین می افتاد با اون شکل و قیافه اش نه تنها از او بلکه حتی یک احساس بدی نسبت به شهناز بهم دست می داد
    ولی وقتی یاد شهناز و خاطره اون شب و اینکه تا چه اندازه مهربون و زیبا بود می افتادم بی اختیار لبخند می زد م
    صدای زیبای او که مثل قطره های باران بهاری روی طاق ایوان بود
    چشمهایش که پر از شوق عشق و محبت بود
    با ان گونه های معصوم که با کوچکترین لمس کردن دست هایش قرمز میشد
    همه و همه من را از محیطی که در ان زندگی میکردم دور میساخت و همه زشتی های خیابان ها و کوچه ها را پنهان می کرد
    و گلهای پژمرده از دود اتومبیلها را در نظرم شاداب ترین گلهای بهاری میکرد
    توی این فکرها بودم که تاکسی توی پارامونت ایستاد
    داشتم توی خیابان پارامونت قدم می زدم که یکدفعه چشم به رویا خورد
    بی اختیار ایستادم و سلام کرد م
    بدون اینکه جوابی بدهد
    چند قدم از جلوی درب مغازه ای که نزدیک ان ایستاده بود دور شد و
    با سر به من اشاره کرد
    انگار می خواست چیزی بگوید
    یک نگاه به درون مغازه انداختم و بطرف او رفتم
    سلام کردو گفت با مامانم اومدم خرید کنیم
    توی مغازست دوست ندارم ما رو ببینه و سئوال و جواب کنه
    من هم حرفش رو قطع کردم و گفتم ببخشید مزاحم شدم و خواستم از انجا دور شوم
    که گفت ابراهیم اقا صبر کن کار مهمی باهات داشتم
    و ادامه داد می تونی بیایی پشت پاساژ؟
    با تعجب گفتم چرا ؟
    گفت بعدا بهت میگم
    بعد رفت تو مغازه و دوباره امد بیرون و به من اشاره کرد که بروم پشت پاساژ
    خیلی برام تعجب اور بود
    یعنی میخواست چی بگه
    رویا گفت : پس فردا شب جشن تولد منه میخواستم ازتون دعوت کنم که تشریف بیارید
    گفتم شهی بهم نگفت
    گفت اون میدونه ولی دوست نداره بیاد به همین خاطر میخواستم شما رو هم دعوت کنم تا شاید اون هم راضی بشه بیاد
    ترا خدا راضیش کن اون هم بیاد
    گفتم من فکر نکنم بتونم بیام
    گفت اگر شما و شهی نیایید خیلی ناراحت میشوم
    و دو تا کارت دعوت که دست نوشت بود از کیفش در اورد به من داد و خداحافظی کرد
    روی ان ادرسی نوشته شده بود و یک جای خالی برای نوشتن اسم
    از اینکه رویا بدون اینکه با شهی در میان گذاشته باشه و من را دعوت کرده خیلی تعجب کردم
    ولی یاد ان نامه ای که نوشته بود افتادم
    قبلا دو دل بودم که جریان ان نامه را به شهناز بگم یا نه الان دیگه تصمیم گرفته بودم که همه چیز را به شهناز بگویم
    وقتی شب شهناز تلفن زد قبل از هرچیز جریان اینکه رویا را در بازار دیدم را بهش گفتم و گفتم که برای جشن تولدش
    دو تا کارت دعوت داده که یکیشان را بدهم به تو
    شهناز گفت من که نمیرم تو اگر میخوای بری برو
    گفتم او دوست توست نه من تو برو و اصلا اگر من بیام خوب نیست جلوی پدر و مادرش
    نمیگن این کیه اومده ؟
    شهناز با خنده گفت
    پدر و مادرش ؟
    گفتم اره
    گفت جشن تولد رویا توی خونه یکی از دوستاشه و یک پارتیه که من از انیجور پارتی ها خوشم نمیاد
    اگر بابا و مامانش بفهمند می کشندش
    با تعجب پرسیدم مگر چه جور پارتی است
    گفت هیچ پسرو دختری و مشروب و رقص و اینجور پارتی ها
    گفتم رویا می گفت جشن تولدشه
    با خنده گفت اره تو سال ده بار جشن تولد میگیره
    نمیدونم چرا این کارها را میکنه شاید بخاطر اینه که میخواد از باباش انتقام بگیره
    بخاطر همون جریان پسر عموش
    الان هم تو را انداخته جلو تا میانجیگری کنی و من هم برم
    گفتم میخواد انتقام بگیره و میره با پسرهای دیگه مشروب میخوره
    بعدا تو میگی دختره خوبیه ؟
    گفت اره دختره خوبیه من نگفتم میره با پسرها مشروب میخوره
    برعکس محسن نامزدش انجانست انجا همدیگر رو می بینند
    رویا کسی رو بجز محسن دوست نداره
    گفتم راهی دیگه نیست که محسن رو ببینه بجز پارتی
    گفت نمیدونم از خودشون بپرس
    یکبار که دعوتم کرده بودم رفتم دیگه برای هفت پشتم بس بود
    دوباره یادم به اون پارتی افتادم که اولین بار رویا را انجا دیده بودم
    گفتم تو مطمئنی که کسی دیگر رو دوست نداره
    گفت از این ناحیه مطمئا هستم
    گفتم خیلی ساده لو ح هستی
    گفت منظورت چیه
    گفتم پشت تلفن نمی تونم بهت بگم
    با اصرار گفت نه همین الان بگو ببینم منظورت چیه
    گفتم یادته وقتی کتم رو دادم به رویا انروزی که توی پارک بودیم گفت اره
    گفتم وقتی کتم را بهم دادی توش یک نامه بود
    با تعجب و گفت نامه ؟
    گفتم اره
    گفت نامه از کی من که چیزی توی کتت ندیدم
    گفتم توی جیم بغلیش یک نامه بود
    گفت نامه از کی ؟
    گفتم همین را میخواستم بهت بگم
    رویا یک نامه برای من نوشته بوده و توی کتم گذاشته بوده
    گفت در مورد چی
    گفتم یک نامه عاشقانه
    گفتم میارم خودت بخوان
    گفت باورم نمیشه هیچوقت این کار را نمیکنه
    گفتم کی میبینمت تا نامه رو بیارم بخونی
    شهناز چیزی نمیگفت
    چند بار حرفم را تکرار کردم
    بعد تلفن قطع شد


  4. Likes shimaa liked this post
  5. #3
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت هشتم
    تهدید

    چند بار حرفم را تکرار کردم
    بعد تلفن قطع شد
    نزدیک به دوساعت منتظر ماندم که شاید دوباره تلفن بزنه ولی تلفن تا نزدیکی های سحر هم زنگ نخورد
    اخر کار خوابم برد
    فردای انروز تلفن زنگ خورد
    نمی دانم چرا قلب تاپ تاپ می زد احساس می کردم می خواهد اتفاقی ناگواری بیافتد
    گوشی را که برداشتم رامین اقا بود
    بدون اینکه سلامی کنه با تن صدایی که تا الان از او نشنیده بودم گفت
    ابراهیم نیم ساعت دیگه جلوی کیوسکی که اخر کوچه است منتظرتم
    برایم خیلی عجیب بود
    او هیچوقت با چنین لحنی با من صحبت نکرده بود
    هر وقت تلفن می زد با عشوه و ادا و اطوار و احوالپرسی گرمی حرفهایش را شروع میکرد
    اینبار با لحنی خشن و امارانه و تنها همان یک جمله را گفت
    لباسهایم را پوشیدم و از پله ها تند تند پایین رفتم توی فکر بودم که چرا می خواهد من را ببیند و
    چرا با ان لحن با من صحبت کرد
    از خانه امدم بیرون حتی خدا حافظی هم نکردم
    سر کوچه که رسیدم دیدم کنار درختی که نزدیکی های کیوسک بود ایستاده
    نزدیکتر که شدم عصبانیت و خشم در چهره اش نمایان شد
    سلام کردم بدون اینکه جوابی بدهد با همان لحنی که پشت تلفن داشت
    گفت : تو به چه حق نصف شب به خواهر زاده من تلفن می زنی ؟
    این را که گفت عرقی سرد روی پیشانه ام نشست و خواستم چیزی بگویم که باز با عصبانیت ادامه داد
    من دیشب می خواستم تلفن بزنم تلفن رو که بلند کردم شنیدم که تو داری با شهناز صحبت میکنی
    با جملاتی توائم با ترس گفتم
    شهناز ؟کی گفته
    من تلفن زدم
    گفت نمی خواد برای من ننه غریبم بازی در بیاری
    خدا را شکر کن که من چیزی در این رابطه با مامان شهناز و دائی هاش نگفتم والا دائی هاش تکه تکه ات می کردند
    خواستم تلفن بزنم و بهشون بگم
    رحم به جونیت کردم
    مات و مبهوت داشتم رامین را نگاه می کردم دیگر جملاتش را نمی شنیدم
    وقتی که ساکت شد
    گفتم من شنهاز را دوست دارم
    گفت : ببین پسر کسی که دختری را دوست دارد از در وارد می شود نه اینکه نصف شب تلفنی تا کله سحر راز و نیاز کنه
    تو هنوز نه کار می کنی نه روی پای خودت می توانی بایستی شهناز هم اولین سال دانشگاهش بعد ازچند ماه شروع میشه و میخواد ادامه تحصیل بده
    این مزخرفات را از کله ات بیرون کن
    و اگر دفعه دیگه تلفن زدی دائی ها و پسر دائی هاش رو خبر میکنم
    با استین عرق های روی پیشانی ام را خشک کردم
    دیگر نمی توانستم چیزی بگویم
    سرم را انداختم زیر و انگار دنیا دور سرم تاب می خورد
    رامین لحنش را ارامتر کرد و ادامه داد
    ببین عزیزم شهناز هنوز به سن قانونی نرسیده و هنوز نمیدونه عشق چیه ازدواج چیه
    تو با این کارت او را فریب می دهی
    حتی فرض کنیم که او هم ترا دوست داشته باشه
    ایا فکر میکنی یک دختر هجده نوزده ساله میتونه عشق را ازدوست داشتن تشخیص بده ؟
    نه که نمیتونه
    خیلی دخترها و پسرها هستند که از یک نفر خوششان می اید فکر میکنند این یعنی عشق
    بعد از یک مدتی این یکی را ول می کنند و می روند دنبال یکی دیگه
    گفتم : من واقعا شهناز را دوست دارم از ته قلبم دوستش دارم
    حاضرم بیام خواستگاریش
    گفت : ببین پسر اینها واسه فاطی تنبون نمیشه
    تو پول کرایه تاکسیت رو از مامانت می گیری
    بیایی خواستگاری تا دختر مردم را بدبخت کنی ؟
    دوباره با لحن ملایمی ادامه داد
    من چون دیدم پسر خوبی هستی این جریان دیشب را به کسی نگفتم
    حتی با شهناز هم در این رابطه صحبت نکردم
    چون گفتم اگر بهش بگم که من فهمیدم با پسر همسایه تلفنی حرف می زنی انوقت باید این رو به دائی هاش هم بگم
    گفتم بیام اول به تو بگم الان هم این شرط رو میگذارم تو دیگه نه با شهناز تلفنی صحبت میکنی نه قرار و مدار می گذاری
    اگر واقعا دوستش داری اگر نمی خواهی که دائی ها و پسر دائی هاش خفه اش کنند
    دست از سر شهناز بردار
    تو شاید دائی شهناز اسماعیل را نشناسی بخاطر اینکه یک نفر به خواهرش متلک گفت شکمش رو پاره کرد و شش سال اب خنک خورد
    بی اراده دستم را گذاشتم روی شکمم
    واقعا ترسیده بودم
    رامین خیلی جدی صحبت میکرد
    شاید بیشتر به خاطر اینکه اگر این جریان را به دائی شهناز میگفت ممکن بود دیوونگی کنه و بلایی سر شهناز بیاره
    یکدفعه دست گذاشت رویه شانه ام و گفت تو پسر خوبی هستی
    من میدونم که بخاطر شهناز هم شده به این نصیحت من گوش میدی
    اگر هم جایی دیدت یا پیغامی فرستاد اصلا در اینمورد چیزی بهش نگو
    فقط وانمود کن که دیگه نمی خواهی رابطه ات رو با اون ادامه بدهی
    والا مجبور میشم اسماعیل را خبر کنم
    بعد دستم را با ملایمت گرفت و گفت : بگذار این دوستی من تو برقرار باشه
    از این جمله اخرش خیلی تعجب کردم
    تا چند لحظه پیش خیلی عصبانی به نظر می رسید
    ولی الان همان رامین ابکی بود که می شناختم
    ادامه داد
    اگر یکی دیگه جای من بود الان اسماعیل را خبر میکرد انوقت دردسر بزرگی برای تو شهناز درست میشد
    ولی من دلم بحال جوونیت سوخت
    مخصوصا اینکه در این چند مدت گذشته خیلی به من کمک کردی
    حالا دوست دارم این جریانی که امروز بهت گفتم را فراموش کنی انگار نه انگار چیزی از من شنیدی
    و باز همانطور که گفتم دیگه با شهناز تماس نمی گیری و قرار و مدار نمی گذاری
    ولی دوستی من و تو نباید به خاطر این بهم بخوره و برعکس دوست دارم که بیشتر به هم نزدیک شویم !!ا
    این اخرین جملات رامین بود و بعد خداحافطی کرد و رفت
    برایم اخرین جملاتش نامفهوم بود
    با خود فکر کردم چطور یک ادمی که این همه روی موضوع رابطه یک عشق
    خواهر زاده اش غیرت نشان میده در مورد خودش این همه بی غیرته
    دوباره به خونه برگشتم و یکراست رفتم و روی تخت خوابم دراز کشیدم
    حرفهای رامین مثل یک موسیقی زشت دها بار توی گوشم تکرار میشد
    یکدفعه به یاد ان جمله اش افتادم که گفت
    می خواستم تفلن بزنم تلفن را که بلند کردم شنیدم تو داری با شهناز صحبت میکنی
    شهناز به من گفته بود که تنها یک تلفن ان هم توی هال دارند و شب ها دزدکی ان را به اطاقش می اورد و وصل میکند و در را هم می بندد
    چطور رامین می گفت که گوشی را برداشته و صدای ما را شنیده !ا
    پس یک تلفن دیگه توی خونه بوده که تنها رامین از ان خبر داشته
    اینجا بود که انگار چراغی توی تاریکی مبهمی برایم روشن شد
    الان دیگه مطمئا بودم که ان شبهایی که صدای شهناز را گاهگاهی اهسته تر می شنیدم و تلفن خش خش می کرد او حرفهای ما را می شنیده
    ولی باز یک معمای دیگری ظاهر شد
    و ان اینکه چرا این همه مدت رامین به روی خودش نمی اورده
    و وقتی یادم به روزهایی که بعد از تماس های تلفنی شبانه با شهناز و دیدار صبح با رامین می افتاد
    و او خیلی ارام با من برخورد میکرد
    این معما برایم پیچیده تر میشد !!!ا

  6. Likes shimaa liked this post
  7. #4
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت نهم
    دلهره

    و او خیلی ارام با من برخورد میکرد
    این معما برایم پیچیده تر میشد !!!ا
    عشق شهناز از یکسو و ترس از چاقوی اسماعیل اقا از سوی دیگر هر کدام مرا در برزخی قرار داده بودند که تا به انروز چنین دودلی احساس نکرده بودم
    از یکسو می خواستم که دوباره به شهناز تلفن کنم و جریان اینکه دایی مامانش از رابطه من و او مطلع است را به او بگویم
    از سوی دیگر اسماعیل اقا را می دیدم که مثل داش اکل که قداره کاکا رستم تا دسته به پشتش فرو رفته بر می گردد و من را با چشمهای خون گرفته اش
    خفه میکند
    میان برزخی قرار گرفته بودم و نمی دانستم چکار کنم
    ساعت ها در خیابانهای شهر بدون سبب پرسه می زدم تا شاید این احساس به سردی گرایید
    گاه گاهی به یاد شهناز می افتادم وبرای چند لحظه احساس ارامش می کردم
    بعد در خیال خود دوباره اسماعیل اقا و رامین را مجسم میکردم و این ارامش به ترس تبدیل میشد
    تا نزدیکی های غروب بدون هیچ مقصد و دلیلی در خیابانها می گشتم و بعد به خانه رفتم
    کنار تلفن نشسته بودم ولی این بار از شوق شنیدن صدای شهناز خبری نبود
    ناگهان تلفن زنگ خورد همیشه بعد از زنگ دوم یا سوم گوشی را برمی داشتم انشب منتظر شدم تا تلفن قطع شد
    بار دوم تلفن زنگ خورد این بار گوشی را برداشتم و سریع قطع کردم
    دو سه بار دیگر زنگ خورد و من هر دو سه بار گوشی را برمی داشتم ودر حالی که صدای الو الو شهناز را می شنیدم گوشی را قطع می کردم
    دیگر تلفن زنگ نخورد
    احساس می کردم که می خواهم فریاد بزنم تا صدای مرا بشنود
    ولی این فریاد را ترس در گلویم خفه میکرد
    انقدر برایم تلخ بود که سردرد عجیبی گرفتم و تا سحر نتوانستم بخوابم
    بعد مثل یک مرده روی تخت خوابم لم دادم و تا غروب خوابیدم
    شب های بعد هم سر ساعت یکی دو بار تلفن زنگ می خورد و چون گوشی را بر نمی داشتم قطع میشد
    بعد از چند شب دیگه تلفن سرساعت زنگ نمی خورد
    وقتی که گوگوش میخواند همه ترانه هایش من را به یاد شهناز می انداخت
    شاید هم به این خاطر بود که احساس میکردم خیلی به گوگوش شباهت دارد حتی رفتار و کارهاش شاید خودش هم تقلید می کرد ولی
    برایم همانطور که قبلا شیرین بود الان مثل زهر تلخ شاید تلختر از زهر بود
    سعی میکردم هرطوری شده بهش بفهمونم چرا جواب نمیدم
    دو سه بار هم دیدم که شهناز با رامین از خانه بیرون می اید
    یک بار هم او را حسب تصادف توی خیابان دیدمش ولی تا من را دید با حقارت مرا نگاه کردو رویش را برگرداند
    نمی دانستم چکار کنم
    یک روز ناگهان به یاد رویا افتادم و مثل ارشمیدس که معضل تاج پادشاه را حل کرده چگونگی خبر دادن به شهناز بدون اینکه با او تماس بگیرم را یافتم
    ادرس رویا را داشتم نزدیکی های عصر رفتم انجا و بعد از مدتی او را دیدم
    جلو رفتم و سلام کردم
    به نظر می رسید از دیدن من خیلی تعجب کرده
    سلام کرد و پرسید : از شهناز چه خبر ؟
    به نظر می رسید شهناز چیزی به او نگفته
    ادامه داد
    چند بار به شهناز تلفن زده ام و مامانش هربار میگه شهناز خونه نیست یا داره دوش میگره
    یکی دو بار هم که رفتم خونشون در دم مامانش گفت که با داییش رفته جایی
    یعنی هر بار یک بهانه ای میاره
    گفتم :میشه بریم جایی میخوام باهات چند کلمه راجع به این موضوع صحبت کنم
    چند لحظه مکث کرد و باناراحتی پرسید
    چیزی شده ؟ شهناز طوریش شده ؟
    گفتم نه هیچ چیزی نیست فقط یک موضوعی است که باید تو بهم کمک کنی
    باز بدون اینکه متوجه حرف من بشه ادامه داد
    ترا خدا چی شده اتفاقی براش افتاده؟
    گفتم نه بخدا
    چیزی نیست فقط یک موضوع در مورد من و شهناز که تو میتونی به ما کمک کنی
    ارامتر شد و گفت بگو
    گفتم درست نیست اینجا بایستیم و صحبت کنیم من توی کافه شاپرک منتظرت هستم کی میتونی بیایی
    گفت تا نیم ساعت دیگه اونجا هستم
    سر میز همه چیز را بهش گفتم موضوع دایی مامانش و اینکه تلفن را برداشته و من را تهددید کرده
    موضوع اینکه شهناز تلفن زده و من نمی تونستم جواب بدهم
    گفتم تو میتونی باهاش تلفنی صحبت کنی و بگی که جریان چیه
    ولی مواظب باش توی تلفن چیزی راجع به این موضوع نگی فقط باهاش یه جایی قرار بگذار و موضوع را براش روشن کن
    و بگو که به این خاطره که من نمیتونستم با او تلفنی در این مدت صحبت کنم
    رویا لبخند زد و گفت
    شهناز از تو دلخور شده پس چرا جواب تلفن من رو نمیده
    یادم به اخرین تلفن شهناز افتاد که برایش راجع به نامه رویا گفته بودم
    ولی الان می بایستی این موضوع را فراموش می کردم
    گفتم نمیدونم
    فقط سعی کن این جریان را بهش بگی
    گفت باشه حتی اگر جواب تلفن را هم نداد خودم میرم خونشون و همه چیز را براش تعریف میکنم
    قبل از اینکه با اوخداحافظی کنم
    گفتم این شماره تلفن منه بهم خبر بده که چی شد
    بدون اینکه شماره رو از دستم بگیره
    گفت سعی میکنم شهناز رو بیارم خونه و از انجا باهات تماس بگیره
    گفتم از ساعت هشت تا نو نیم منتظرتون هستم
    اگر امشب نشد فردا شب همین ساعت ها باز منتظر تلفنتون هستم
    وقتی که با رویا خداحافظی کردم به یاد نامه افتادم و بعد جریان امروز که می خواستم شماره تلفنم را به او بدهم و او شماره تلفن را نگرفت
    برایم عجیب بود
    باخود می گفتم این که چنین نامه عاشقانه ای برای من نوشته چطور وقتی شماره تلفن را بهش دادم نگرفت
    حداقل به دلیل اینکه شماره تلفن بخاطر این بوده که به من تلفن بزنه و در مورد شهناز خبری بهم بده می بایستی میگرفت
    پیش خودم فکر می کردم که این دختر خیلی عجیب و غریب است
    از یک طرف به قول شهناز پسر عمویش را می پرسته و حاضر نیست با کسی بجر او ازدواج کنه
    از یکطرف برای من نامه عاشقانه می نویسه و سعی میکنه بوسیله شهناز خودش رو به من نزدیک کنه
    الان هم که می توانست به دلیل موجهی شماره تلفن من را بگیرد ولی از این کار خوداری کرد
    دخترها واقعا موجودات عجیبی هستند
    دو شب کنار تلفن منتظر ماندم ولی از تلفن شنهاز در این مدت خبری نبود
    شب سوم ساعت هشت و اندی تلفن زنگ خورد
    سراسیمه گوشی را برداشتم
    قلبم تاپ تاپ می زد و منتظر صدای شهناز بودم
    که یکدفعه صدای نکره رامین را شنیدم که گفت
    ابی جان منم رامین
    بی اختیار یک نگاهی به گوشی انداختم برایم باور کردنی نبود که رامین این وقت شب تلفن زده باشه


    ادامه قسمت ها بعد فردا شب

  8. Likes shimaa liked this post
  9. #5
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت دهم
    ترمینال

    شب سوم ساعت هشت و اندی تلفن زنگ خورد
    سراسیمه گوشی را برداشتم
    قلبم تاپ تاپ می زد و منتظر صدای شهناز بودم
    که یکدفعه صدای نکره رامین را شنیدم که گفت
    ابی جان منم رامین
    بی اختیار یک نگاهی به گوشی انداختم انگار برایم باور کردنی نبود که از این گوشی بجای صدای شهناز صدای رامين را می شنیدم
    ادامه داد
    فردا ساعت ده صبح کار مهمی باهات دارم
    گفتم چکار دارید
    گفت ساعت ده صبح توی ترمینال تعاونی میهن نور منتظرتم
    و تکرار کرد
    سر ساعت ده تعاونی میهن نورتاخیر نکن موضوع مهمی است
    و گوشی را قطع کرد
    با ناراحتی گوشی را گذاشتم و پیش خودم گفتم یعنی رامین جریان اینی که به رویا گفتم من رو تهدید کرده که به شهناز تلفن نزنم رو فهمیده ؟
    چرا ترمینال ؟
    شاید می خواهد گورش را گم کند و برای همیشه از شیراز برود
    اره
    حتما می خواهد برود
    گفتم کون لقش چکار دارم سر ساعت ده بروم
    بعد با خودم فکر کردم شاید می خواهد قبل از اینکه سفر کند در مورد شنهاز با من صحبت کند
    شاید احساس کرده که من و شهناز واقعا عاشق هم هستیم و وجدانش بیدار شده و میخواهد قبل از اینکه سفر کند در اینمورد با من صحبت کند
    یا شاید بخاطر این مدتی که کمکش کردم می خواهد پول یا هدیه ای به من بدهد
    یا هزاران شاید دیگر
    تصمیم گرفتم که سر ساعت انجا باشم
    سر ساعت ده توی تعاونی میهن نور بودم که دیدم او با یک نفر که شبیهه لات هایی بود که توی فیلمها کافه را به هم میزنند
    دارند از درو می ایند
    وقتی نزدیک شد
    گفت : معرفی میکنم اسمال اقا معروف به اسمال غول کش
    بخودم لرزیدم اگر کنار ستون ایستگاه نایستاده بودم حتما پس می افتادم
    واقعا شکل و شمایلی داشت که توی هفت خان رستم هم می گشتی بعید بود چنین شکل و شمایلی پیدا کنی
    سبلیل های داش مشدی و لوطی یک ضربه چاقو از گونه چپ تا نزدیکی ها شاهرگ
    یک سر و گردن از من بلندتر با گردنی که تبر هم نمی توانست سر را از بدن جدا کند
    همه بدنش خالکوبی شده بود
    این دیگه احتیاج به چاقو و قداره نداشت به ادم نگاه میکرد ازرائیل اماده باش میداد
    جفت کرده بودم
    مات و مبهوت داشتم به شکل و قیافه اسمال غول کش نگاه میکردم
    که صدای رامین من را به خود اورد
    اقا ابرام دوست منه خیلی پسره خوبیه پسر همسایه است
    مردمون خوبی هستند
    اسماعیل غول کش هم با سر تایید میکرد و با صدای ناهنجارش هی میگفت بله بله
    خوشبختم بله بله
    گفتم منهم از اشنایی با شما خوشبختم!!!آ
    و رو به رامين کردم و گفتم رامين اقا با من کار مهمی داشتید
    گفت اره داشتم فراموش میکردم
    این اسمال اقای ما زندون بوده
    الان که از زندون در اومده دنبال کار میگرده من که کسی رو تو این شهر بجز شما نمیشناسم گفتم بیایی ببینم می تونی از دوس و رفقات بپرسی
    جایی شرکتی چیزی هست که اسمال اقا را قبول کنندو بگذارند سر کار
    جا خوردم
    گفتم شما میدونید من خودم بیکار هستم
    بعد دیدم اخمهای اسمال اقا تو هم رفت و یک نگاه به رامین کرد
    ادامه دادم
    ایشون چه کاری بلده
    که اسماعیل غول کش سکوت خودش را شکست و با قهقهه ای که از زیر سبیل هاش بیشتر به سرفه می ماند گفت
    هیچ من فقط چاقو کشی بلدم از زمونی که بچه بودم تا الان فقط چاقو زدم و چاقو خورد
    جایی تو تنم نیست که نیش چاقو نخورده باشه
    بلانسبت شما و اق رامین روی تخمم هم نیش چاقو خورده
    و بلند بلند خنددید
    رامین هم موذیانه من را نگاه می کرد
    اب دهانم را بزور قورت دادم
    و گفتم باشه می پرسم
    اسماعیل یه نگاه به من کردو با دست زد روی شانه ام و گفت اره بپرس بپرس
    چون دیگه حال و حوصله تیزی و میزی نداریم
    رامین وقتی دید من خیلی ترسیده ام گفت
    ااقا اسمال دل پاکی داره
    ولی خدا نکنه ناکسی ناراحتش کنه مشکلش اینه که نمیتونه جلوی خودش رو بگیره
    اسمال غول کش هم در حالی که سبیل هاش رو با انگشتاش چپ و راست میکرد گفت بگرد بگرد پسر از دوست و رفقات بپرس
    ثواب داره
    رامین رو به من کرد و گفت : با اجازه شما
    و با اسمال چند قدمی از من دور شد نفسم را که در سینه حبس شده بود بیرون دادم
    بعد رامین تنها برگشت و گفت
    می بخشید مزاحمتون شد
    گفتم نه خواهش میکنم و بعد به ساعتم نگاه کردم و گفتم من با اجازتون مرخص میشم
    و سریع از انجا دور شدم
    توی تاکسی با خودم گفتم صد در صد این قرار ملاقات را به این خاطر گذاشت تا اسماعیل را به من معرفی کنه
    والا فکر نکنم بخاطر کار و این حرفها برای این غول بیابانی
    مرا به اینجا کشانده
    و حتما از جریان اینکه رویا را فرستادم تا با شهناز صحبت کنه با خبر شده
    و خواسته زهر چشم به من نشان بدهد
    جریان عشقی من داشت به یک کابوس زشت تبدیل میشد
    بعد از مدتها دوباره به سراغ رضا پشه رفتم و ان شب انقدر مشروب خوردم که نمی توانسم سرپا بایستم
    گریه میکردم داد می زدم فحش میدادم دیگه یادم نمی اید چه شد صبح که بیدار شدم
    دیدم توی اطاق نادر و رضا نشسته اند و من که روی تختخواب بودم را نگاه میکردند
    سرم خیلی درد بود انگار میخواست منفجر بشه
    رضا گفت برو براش یه چیزی بیار بخوره نادر رفت و صبحانه اورد
    البته نزدیک های عصر بود
    گفتم من چرا اینجا هستم چرا نرفتم خونه
    رضا گفت بابا تو نزدیک بود رو دستمون سنکوپ کنی
    گاو این همه خورده بود لاشه شده بود
    گفتم چی شد
    گفت از من می پرسی چی شد ؟
    از خودت بپرس بعد از ماها اومدی ما گفتیم رفیقمون
    اومده احوالمون رو بپرسه نفهمیدیم باید ساقی لیلی و مجنون بشیم
    بابا تو جریان این دختره رو خیلی جدی گرفتی
    چی چی رو خود کشی کنی رامین کیه اسمال کیه خیلی حرف میزدی اصلا ساکت نمیشدی
    گفتم رضا خیلی حالم خرابه فکر کردم اگر مشروب بخورم فراموشم میشه یا حداقل
    می تونم برم در خونشون و فریاد بزنم اون نامرد بیاد بیرون بهش بگم نه از تو قرمساق نه از اون اسمال غولت میترسم
    من عاشق شهنازم
    رضا با ترحم من را نگاه میکرد رو به نادر کرد و گفت می بینی
    این اخر عاشقیه
    بعد پشت دستش رو نشون داد و گفت می بینی جای اتش زغاله
    پشت دست خودم رو سوزوندم که دیگه عاشق نشم
    میدونی که جریان كي رو میگم
    رضا قبلا عاشق یک دختری شده بود که از خودش سه چهار سال بزرگتر بود
    دختره رو خیلی میخواست ولی اخر کار دختره با اینکه رضا بخاطرش شش ماه تو یه جریانی زندانی کشید
    رفت و با یکی دیگه ازدواج کرد
    مدتها به همین خاطر افتاده بود تو مواد کشیدن که بعدها ترکش دادن
    من لبخند سردی زدم و گفتم مگه دست خودته که عاشق بشی یا نشی
    نادر گفت حالت بهتر شد می برمت خونه


    ادامه دارد ......ا

  10. Likes shimaa liked this post
  11. #6
    Join Date
    Dec 2005
    Location
    A small island west of Africa
    Posts
    14,704
    Post Thanks / Like
    ژنرال، مرسی که برای هزارمین بار ثابت کردی یک انسان مریضی
    Just trying this out. Testing....testing.... 1 2 3 4 .... 1 2 3 4

  12. Likes Henry Chinaski liked this post
  13. #7
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by Behrooz_C View Post
    ژنرال، مرسی که برای هزارمین بار ثابت کردی یک انسان مریضی
    بابا جان عزیزت ولمون کن
    بگذار این داستان رو کامل کنم که هی این رامین نیاد بگه پیرمرده کی میرینه و نمی دونم چه
    بعدا ترید فراموش میشه و یادم میره باز هی این در هر تردی که چرا بقیه رو ننوشتی تا ببینم پیرمرده کی میرینه پیرمرده کی میرینه
    ول کن بابا
    باشه من مریضم اصلا ادرس بده برایت یک ورقه با مهر و امضا می فرستم و هر مرض روانی که خواستی اعتراف میکنم که من اون مرض رو دارم
    و بزن تو اطاق خوابت حالش ور ببر
    ولی بگذار ما این داستان رو تموم کنیم رامین خیلی بی تابی میکنه تا ببینه اخرش چی شد

  14. #8
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    ممنون ژنرال
    همین طور گرم خوندن بودم یهو پست ها تموم شد.
    منتظر ادامه ش هستم

  15. Likes General Parsaian liked this post
  16. #9
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by shimaa View Post
    ممنون ژنرال
    همین طور گرم خوندن بودم یهو پست ها تموم شد.
    منتظر ادامه ش هستم
    خواهش میکنم عزیزم
    به امید خد ا امشب قسمت بعد رو پست خواهم کرد

  17. Likes shimaa liked this post
  18. #10
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت یازدهم
    دیدار با رویا

    لبخند سردی زدم و گفتم مگه دست خودته که عاشق بشی یا نشی
    نادر گفت حالت بهتر شد می برمت خونه
    گفتم بهترم
    ولی الان مادرم حتما دلش شور میزنه هیچوقت بدون خبر یک روز کامل رو بیرون از خونه سپری نکردم
    دم دمای غروب بود احساس کردم که حالم بهتر شده با نادر رفتیم خونه
    مادرم تا من رو دید گفت کجا بودی یک نفر دو سه بار تلفن زده و سراغت رو گرفته
    گفتم کی بود مرد یا زن؟
    گفت یه دختری
    به اسم رویا از شرکت تلاش گفت که شرکت قبولت کردن و برای مصاحبه باید بری اونجا
    دوزاریم افتاد
    اخه من توی چند تا شرکت اسم نوشته بودم تا کار پیدا کنم حتما رویا تلفن زده و نخواسته مادر بویی ببره این رو گفته
    اخه وقتی با شهناز و رویا بیرون رفته بودیم موضوع اینکه تو چند تا شرکت برای کار اقدام کردم رو گفته بودم
    گفتم تلفنی اردسی نداد
    گفت اره صبر کن
    و بعد از ان یک ورقه که روش شماره تلفنی نوشته شده بود داد به من
    نوشته بود صبح ساعت 10 تلفن بزنید
    ثانیه ها رو می شمردم تا صبح بشه
    شب قبلش نزدیک به 12 ساعت خوابیده بودم به همین خاطر تا صبح بیدار موندم
    شاید هم به خاطر شوقی که داشتم که شاید رویا خبر خوشی از شهناز برای من داشته باشه خوابم نبرد
    صبح سر ساعت ده تلفن زدم
    رویا گوشی رو برداشت خواستم چیزی بپرسم که دیدم با لحنی که برام خیلی جالب نبود گفت ابراهیم میشه ببینمت
    گفتم اره توی همون کبوتر سپید خوبه
    گفت باشه یک ساعت دیگه انجا باش
    توی راه همش به این فکر بودم که چرا رویا اینطوری با من صحبت کرد
    ایا شهناز هم با او میاد ؟
    چرا نپرسیدم ؟
    اصلا مگه گذاشت من سئوالی بکنم
    سریع گوشی رو قطع کرد
    وقتی به کافه کبوتر سپید رسیدم دیدم رویا قبل از من انجا است
    هرچی نگاه کردم شهناز رو ندیدم
    رفتم جلو و سلام کردم
    و گفتم شهناز کجاست چرا نیومد
    و بعد نشستم
    رویا همین طور من رو نگاه میکرد
    بعد گفت
    ابراهیم اقا شما چرا اینکار رو کردید ؟چرا این حرف رو به شهناز زدید ؟
    گفتم کدوم حرف منظورتون رو نمی فهمم
    گفت شما گفتید که من شما رو دوست دارم و براتون نامه عاشقانه نوشته ام ؟
    چرا؟
    نمی دانستم چی بگم
    گفتم اخه ان نامه توی کت
    حرفم رو قطع کرد و گفت شهناز بهترین دوست زندگی منه
    اون خواهریه که من هیچوقت نداشتم و فکر نکنم اگر خواهری داشتم مثل شهناز این همه دوستش داشتم
    میدونی اونروز که بهت قول دادم میرم پیش شهناز چی شد
    من ساکت بودم
    ادامه داد
    بعد از چند بار تلفن زدم شهناز جواب نمی داد و بهانه این بود که یا خونه نیست یا خوابه
    تصمیم گرفتم هرجوری شده برم در خونشون و ببینم قضیه چیه ولی باز خودش رو نشون نداد و به مامانش گفتم که هر وقت خونه بود بهش بگید با من تماس بگیره
    اخر کارکه دید من این همه اصرار میکنم
    شهناز خودش تلفن زد و اولین جمله ای رو که گفت این بود
    برویا تو پست فطرت ترین موجودی هستی که تا الان شناخته ام
    اینجا بغض گلوی رویا را گرفت
    یکدفعه گریه کرد
    دستهاش رو جلوی دهانش گرفته بود و چشمهایش پر از اشک
    می خواست کسی صدای هقهقه هاش روکسی نشنود
    همینطور نزدیک به یک دقیقه دست هایش جلوی دهانش بود و چشماهایش پر از اشک و نمی توانست ادامه بدهد
    بعد از مدتی که سعی کرد بر اعصابش تسلط پیدا کنه
    گفتم اخه چرا این حرف رو زده ؟!
    به چه دلیل
    با هقهقه گفت که شهناز به من میگه که تو گفتی رویا من رو دوست داره و برام نامه نوشته
    و الان شهناز هرچی بهت تلفن میزنه تلفون رو تو صورتش قطع میکنی
    و فکر کرده که بخاطر من نمی خواهی با شهناز صحبت کنی
    گفتم مگه عقلش کم شده که چنین فکری رو کرده
    گفت میگه دایی مامانش گفته که ابراهیم رو با یک دختری دیده و تمام
    مشخصات من رو داده موهاش یکم بوره قدش متوسط لباس اینطوری پوشیده بوده
    اخه چطور ممکنه که اصلا من رو ندیده این مشخصات رو دقیق داده به شهناز
    با همان بغض گفت من کی با تو رفتم بیرون کی نامه نوشتم
    چرا این کار رو کردی
    ادامه داد
    من گفتم شهناز بخدا دروغ میگن هم ابراهیم هم داییت

    گفت اگر فقط موضوع نامه بود شاید باور میکردم اگر فقط موضوع تلفن هایی که ابراهیم قطع میکرد و شبها بوق مشغول میخورد باور میکردم
    که یکی دیگه بوده
    ولی داییم شما رو دیده تمام مشخصاتت رو داد
    داییم تو رو نمیشناسه
    بعد هم شهناز قبل از اینکه تلفن رو قطع کنه به من گفت دیگه نمی خوام صدات رو بشنوم نه تو نه دوست پسر جدیدت ابراهیم
    از بس گریه میکرد دیگه نتونستم چیزی بگم و از خودم دفاع کنم و تلفن رو قطع کرد
    حالا من از تو فقط یه چیز رو میخوام
    اون دختری که تو بخاطرش شهناز رو رها کردی کجاست فقط میخوام به شهناز ثابت کنم که من به او خیانت نکردم
    گفتم بخدا کسی نیست هیچ دختری در زندگی من بجز شهناز نیست
    رویا در حالی که هنوز چشمهایش پر از اشک بود گفت
    تو دروغ میگی
    چرا به دروغ به شهناز گفتی من برات نامه نوشتم و بعد از اون تلفن هاش رو جواب ندادی
    گفتم نامه ای که تو برام نوشتی هنوز پیشم بله نامه تو خونه است
    توی کتم گذاشته بودی
    پیش خودم گفتم شاید اشتباها این نامه رو توی کت من جا گذاشته ولی اسم من و خودت رو پایین نامه نوشته بودی
    یک نگاه تعجب امیز به من کرد و گفت من برای تو نامه نوشته بودم
    گفتم اره رویا یادت میاد یکبار تو پارتی من رو دیدی یادت هست
    توی نامه هم همین رو گفته بودی که تو عاشقم شدی توی همون پارتی
    تو مگر دوشخصیتی هستی که این چیزها رو انکار میکنی
    رویا انگار داشت از حال میرفت
    گفتم سرم گیج میره نمیدونم چی میگی
    و سرش رو میان دو ستانش گرفت و روی میز خم شد
    گفتم میارم نامه رو بخونی
    گفت من دیگه نمیخوام روی تو رو ببینم تو میون من و بهترین دوستم رو بهم زدی و الان با این دروغهات نمیدونم میخوای چی رو ثابت کنی
    نمی خوام دیگه دورغهات رو بشنوم
    من کی تو پارتی تو رو دیدم کی با هم رفتیم بیرون کی برت نامه نوشتم
    مات و مبهوت داشتم اون رو نگاه میکردم
    و نمی توانستم چیزی بگویم
    بعد از اینکه اشکهایش را پاک کرد بلند شد و رفت
    همینطور نشسته بودم و مانند دیوانه ها فقط به فنجان قهوه ای که روی میز بود نگاه میکردم
    نزدیک به ده دقیقه تمام به میز خیره شده بودم
    هرچه فکر میکردم این معما پیچیده تر میشد
    با خودم گفتم چون جواب تلفن های شهناز را ندادم و بعدها شب گوشی را برمی داشتم تا تلفن بوق مشغول بخورد و اگر شهناز تلفن زد من یا کسی از خواب بیدار نشود
    و قبلا به او گفته بودم که رویا من را دوست دارد شهناز حتما فکر کرده که من ان شب هایی که تلفن بوق مشغول میخورده با رویا صحبت میکردم
    توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم
    مخصوصا بعد از اینکه رویا این حرفها را زد
    احساس کردم توی یک دنیایی که همه دیوونه هستند زندگی میکنم


    ادامه دارد ........ا

  19. Likes shimaa liked this post
  20. #11
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    به این جای داستان که میرسیم حدس زدن آدم گل می کنه

  21. #12
    Join Date
    Jun 2010
    Posts
    2,517
    Post Thanks / Like
    Shomaa & Ramin what a nice couple make together, Daash General story touches their fantasies , nailed on the head loooolllll
    ..africansky!...

  22. #13
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by shimaa View Post
    به این جای داستان که میرسیم حدس زدن آدم گل می کنه
    اره کم کم پیچیده تر میشه

  23. Likes shimaa liked this post
  24. #14
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by AFRIRAN View Post
    Shomaa & Ramin what a nice couple make together, Daash General story touches their fantasies , nailed on the head loooolllll
    lol
    این رامین لامسب تو هر تریدی میاد و میگه داستان پیره مرده به کجا رسید و بقیه رو بنویس
    الان که ما ده دوازده قسمت پست کردیم غیبت صغری کرده
    ولی فکر کنم منتظره ان قمستی است که الان نزدیک به دو ساله منتظرش
    نمیدونم چرا این همه از ان قمست خوشش اومده

  25. Likes shimaa liked this post
  26. #15
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,621
    Post Thanks / Like
    داستان عشق و نفرت
    قسمت دوازدهم
    قسمت 12
    یک دروغ


    احساس کردم توی یک دنیایی که همه دیوونه هستند زندگی میکنم
    از رامین گرفته تا اسمال که اصلا قیافه اش به رامین و خانواده شهناز نمی خورد
    تا رفتار و گفتار رویا اون نامه و ان نگاها و ان پارتی و الان انکار همه چیز به شکلی که برایم باور کردنی نبود
    حتی شهناز
    باز یکی یکی همه ان ماجرا ها را پیش خودم مثل کاراگاهی که در مورد یک قتل
    یک جنایت پیچیده یکی یکی شخصیت های مظنون را زیر زربین قرار می دهم زیر زربین افکار مشوشم قرار میدادم
    تا شاید این معما را حداقل بتوانم حل کنم
    هرچند که فکر میکردم حتی با حل این معما دسترسی به شهناز و روشن کردن ماجرا برای او بسیار سخت خواهد بود
    سعی می کردم از بین انها قاتل اصلی عشقم را پیدا کنم
    قاتلی که باعث شده بود که تنها عشق اولین عشق زندگی خود را از دست بدهم
    اولین مظنون رامین بود
    او بود که باعث شد تلفن های شهناز را جواب ندهم او بوده که ادعا کرده که من و رویا را جایی دیده
    و او بود که من را تهدید کرد که دیگر با شهناز تماس نگیرم
    دومی رویا بود که به نظر می رسید بخاطر اینکه از عشق صدمه دیده دوست ندارد که دو عاشق را خوشبخت ببیند
    او با این کارش سعی میکند تا از عشق انتقام بگیرد
    کسی که حتی دیدارمان را در ان پارتی به این شکل انکار میکرد
    کسی که به ان شکل نامه ای را که برای من نوشته بود را انکار کرد
    او واقعا یک مریض روانی به نظر می اید که شاید خودش هم نمی داند
    یک نوع مرض به نام چند شخصیتی یا هویت تجزیه ای
    سومین مظنون خود شهناز بود !!ا
    البته نه اینکه او بخواهد در مورد حرفهای رویا یا رامین دروغ گفته باشد
    ولی فکر میکردم اگر واقعا او به عشقمون ایمان داشت
    ایمان داشت که من تنها او را دوست دارم
    اگر او حرفهای من را قبول داشت هیچوقت چنین فکری را نمی کرد
    انهم در مورد اینکه من بخاطر رویا او را ترک کنم
    مگه خود من نبودم که موضوع نامه رویا را تلفنی به او گفتم
    حتی اگر رامین واقعا من و رویا را در نزدیکی های پاساژ دیده بوده
    و به شهناز گفته شهناز باید می دانست که من در مورد ان و دعوت او به جشن تولد رویا
    و اینکه رویا را تصادفا دیدم را همان روز به او گفتم
    اگر واقعا من را دوست میداشت حتی بر فرض اینکه واقعا خیانتی کرده باشم
    می بایستی من را می بخشید یا هزار دلیل بر علیه دلایل خیانت من می اود
    و مرا در دادگاه قلبش تبرئه میکرد
    ولی او این کار را نکرده بود
    برعکس حتی بدون انکه مستقیما از من ماجرا را بپرسد من را محکوم به خیانت کرده بود
    هرچند که مشغول کردن تلفن و جوابی ندادن تلفن های مکرر شهناز از طرف من
    این مسئله عشق من و رویا را در نظر او قوت می بخشید
    ولی حداقل می بایستی با خودش فکر میکرد که چطور اگر واقعا رابطه ای با رویا داشتم جریان نامه را به او گفته ام
    شاید او هم به همان اندازه در قتل این عشق مقصر بود
    هفته ها از این ماجرا گذشت ولی عشق شهناز روز بروز در قلبم بزرگ و بزرگتر میشد
    در این مدت چندین بار سعی کردم که جایی شهناز را ببینم چند بار رفتم دم در دانشگاهی که او الان در انجا تحصیل میکرد
    ولی هیچوقت موفق نشدم که با او صحبت کنم
    یکی دو بار هم که من را از دور دید به نظر میرسید اصلا برایش دیدن من اهمیتی ندارد
    !حتی ان نگاهی که حاکی از نفرت بود و در بار اول بعد از دیدن او با رامین در خیابان دیده بودم را در نگاهش ندیدم
    بعد از مدتی هم ما از ان خانه به محل دیگری رفتیم و حتی امکان اینکه یک بار دیگر برحسب تصادف در کوچه ببینمش میسر نبود
    سعی کردم این عشق را برای همیشه فراموش کنم
    نزدیک به یک سال از ان ماجرا گذشت
    در طی این مدت با دو سه تا دختر اشنا شدم ولی هیچکدام انها حتی یک ذره جای خالی شهناز را در قلب من نگرفت
    گاهگاهی به طرف محله انها می رفتم تا شاید او را از دور ببینم هرچند که می دانستم دیگر جایی در قلب او ندارم
    ولی با خودم می گفتم که شاید او هم هنوز اتشی از ان عشق بزرگ را در زیر توده های خاکستری که درقلبش بوجود امده پنهان کرده
    یا حداقل ارزوی ان روزهای زیبا را میکند
    هرچند که خاکستر نفرت بر اتش ان عشق غلبه کرده بود
    پیش خودم میگفتم ایا ممکن است دوباره عشق بر نفرتی بزرگ ان هم خیانت که او فکر میکرده غلبه کند
    مثل ادمی که توی خواب بدون اینکه بداند چه می کند راه می رود بطرف انجا حرکت میکردم
    در این مدت هم رامین بارها و بارها به خانه ما تلفن زده بود چندین بار هم
    وقتی من را در خیابان یا جایی دیده بود هربار به بهانه ای بعد از جواب سلام از انجا دور میشدم
    او الان در همان اپارتمانی که خریده بود نزدگی میکرد
    بعد ازاینکه به خانه جدید نقل مکان کردیم هم یکی دو بار که دیدمش و ادرس را پرسید ادرس را به او ندادم
    بعد از مدتی در یکی از شرکت های بزرگ در شیراز استخدام شدم
    برای یک ماموریت به یکی از شهرستان های نزدیک شیراز می رفتم
    به ترمینال که رسیدم در کناری روی صندلی نشسته بودم که یکدفعه
    اسماعیل غول کش را دیدم که دارد بارهای اتوبوسی که تازه به ترمینال رسیده است را خالی میکند
    نمی دانم چرا شاید بخاطر اینکه فکر میکردم روزنه برای دوباره دیدن شهناز است
    یا اینکه حداقل می توانم با او در مورد شغل جدیدش صحبت کنم و موضوع را بعدا عوض کرده از لابلای حرفهایش چیزی دستگیرم بشود
    به خود جرات دادم و به طرف او رفتم
    گفتم : سلام اسمال خان
    شغل جدید مبارک
    یک نگاهی به من کرد و گفت : بله چی فرمودید ؟
    شماره صندلیت چنده ؟
    دیدم متوجه نشده
    گفتم منم ابراهیم
    یه نگاهی به من کرد و گفت خوشبختم دادش شماره صندلی رو بده تا اثاثات رو بکشم بیرون وقت نیست
    گفتم منو نشناختید من که با رامین خان اومده بودم یادتونه
    که دنبال کار می گشتید
    دیدم الان کار پیدا کردید گفتم بیام و سلامی عرض کنم
    گفت کدوم رامین ؟ با این اتوبوس امده ؟
    دیدم اصلا تو باغ نیست
    گفتم مگه شما یادتون رفته که من و رامین خان دایی جنابعالی
    تقریبا پارسال امدیم اینجا که گفتند شما دنبال کار میگردید
    یکم مکث کرد و یکدفعه گفت
    اها اها یادم امد
    و زد زیر خنده و درحالی که قهقه می زد دست زد روی شانه ام و گفت
    پیش خودم گفتم یه جایی دیدمت
    ولی من روزانه ده هزار مسافر میبینم و دیگه فکر کردم مسافر دائم ترمینالی
    گفتم الان یادتون امد رامین خان را میگم
    گفت ای بابا رامین کیه
    گفتم دایی جنابعالی
    گفت :دائی من زمان مصدق افتاد زندان دیگه ازش خبری نشد
    نمیدونم میگن تو زندون ابله گرفت مرد یا اینکه سرشو زیر اب کردند خدا داند
    خدا بیامرزدش
    یه نگاهی بهش کردم و گفتم مگه شما انروز نگفتید که دنبال کار میکردید
    گفت نه جانم من الان ده ساله که تو اتوبوسرانی کار میکنم الان هم دوسه ساله تو این ترمینالم
    گفتم ولی وقتی با رامین امدم گفتید دنبال کار میگردید
    خنده کردو گفت نه بابا
    اون یارو یه روز قبل از اینکه با حضرتعالی بیاد اومد و گفت میخوام یه
    نفر رو بیارم و هرچی بهت میگم همون رو بگو و یکی دو ساعت مارو اجاره کرد
    گفتم یعنی چی شما رو اجاره کرد
    گفت صد تومن داد و گفت این رو بگو این کار رو بکن
    با تعجب پرسیدم یعنی شما ایشون را نمی شناسید
    گفت نه بابا اخه قیافه من با اون فکلی جور در میاد ؟
    و دوباره خندید
    با عصبانیت گفتم : میدونی تو زندگی من رو خراب کردی
    گفت چطور ؟
    گفتم نپرسیدی چرا از تو میخواهد این کار را بکنی
    گفت : دادش ببخش من از صبح تا شب کار میکنم اخرش با این خرحمالی بیست تومن گیرم نمیاد
    صد تومن پول خوبی بود برای دو دقیقه ملاقات با شما
    حالا ما رو حلال کن
    والله فکر کردم شما اذیتش کردی یا مزاحمی و میخواد زهر چش بهتون بدم اون رو هم برای اخرین بار با تو دیدم
    از این حرف اسمال خیلی تعجب کردم
    نمی دانستم چه بگویم
    صدای شاگرد راننده را شنیدم که داد میزد مسافران
    کازرون سوار بشوند
    این اتوبوسی بود که من می خواستم با ان سفر کنم
    رفتم سوار اتوبوس شدم
    از پنجره اتوبوس او را می دیدم که دارد توی ان افتاب اثاث های مسافران را یکی یکی میکشد بیرون و تحویل میدهد
    به خود گفتم نگاه کن بخاطر صد تومن چه دروغی گفت
    چه نقشی بازی کرد که هیچ هنرپیشه ای نمی توانست اینطور مقتدرانه نقش بازی کند
    دروغی که مسیر زندگی من را برای همیشه تغییر داد
    شاید هم اگر او نبود رامین کسی دیگر را اجیر میکرد
    خیلی ها هستند که بخاطر پول حاضرند همه کار بکنند
    اتوبوس حرکت کرد


    ادامه دارد .....ا

  27. Likes shimaa liked this post
 

 

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •