Page 2 of 2 FirstFirst 12
Results 16 to 22 of 22
  1. #16
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    در انتظار ادامه ی ماجرا ...

  2. #17
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,641
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by shimaa View Post
    در انتظار ادامه ی ماجرا ...
    شیما جان یکمی این روزها مشغول هستم
    ولی به امید خدا بزودی قسمت های بعد رو پست میکنم

  3. Likes shimaa liked this post
  4. #18
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    ژنرال عزیز، همچنان در انتظار...

  5. #19
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    Quote Originally Posted by General Parsaian View Post
    شیما جان یکمی این روزها مشغول هستم
    ولی به امید خدا بزودی قسمت های بعد رو پست میکنم
    منتظر

  6. Likes General Parsaian liked this post
  7. #20
    Join Date
    Feb 2015
    Posts
    38
    Post Thanks / Like
    همممم

  8. #21
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,641
    Post Thanks / Like
    با عرض پوزش از دوستان گرامی مخصوصا شیما عزیز
    که شاید منتظر بقیه داستان بودند
    باید عرض کنم که من این چند ماه اخیر خیلی سرم شلوغ بود و کمتر به سایت سر می زدم
    ولی تصمیم گرفته که قست بعد و به امید خدا بقیه قسمت ها را بعد از این قسمت سریعتر پست کنم
    ---
    داستان عشق و نفرت
    قسمت سیزدهم
    دیدار با رویا

    به خود گفتم نگاه کن بخاطر صد تومن چه دروغی گفت
    چه نقشی بازی کرد که هیچ هنرپیشه ای نمی توانست اینطور مقتدرانه نقش بازی کند
    دروغی که مسیر زندگی من را برای همیشه تغییر داد
    شاید هم اگر او نبود رامین کسی دیگر را اجیر میکرد
    خیلی ها هستند که بخاطر پول حاضرند همه کار بکنند
    اتوبوس حرکت کرد
    توی راه همش به این فکر میکردم که چگونه رامین با این دروغ و کلک ها
    من را از شهناز دور کرد
    تقصیر خودم بود که ترس باعث شده بود که از اولین عشقم بگذرم
    و حتی سعی نکردم وقتی که شهناز تلفن زد در مورد این جریان صحبت کنم
    توی راه خاطرات گذشته تا جریان دیدن اسمال غول در ترمینال
    رو مثل یک فیلم که صفحه ان پنجره اتوبوس باشه از جلوی چشمها رد میشد
    از حرف های عاشقانه ما پشت تلفن گرفته تا لبخندهای زیبای شهناز در ان روز بارانی در پارک شهر و فراموش کردن رویا
    تا ملاقات با اسمال غول و قطع رابطه ام بخاطر ترس از تهدیدهای رامین
    این ترس است که غولهایی رو می سازه که ما رو از بهترین زیباترین و قشنگ ترین ارزوهایمان دور میکنه
    و هزارن غول که شاید اگر به خودمان جرات دهیم و بر ترسی که انها را غول کرده غلبه کنیم
    با انها مواجهه شویم می توانیم انها را مثل بادکنکانی که با یک سر سوزن منفجر میشوند
    و تنها از خود صدایی که فقط بچه های را می ترساند بجا میگذارد را از بین ببریم
    همه بدبختی ما از ساختن غولهایی است که ترس انها را ساخته
    و من غولی را ساختم که اولین و اخرین عشقم را از من گرفته بود
    غولی که الان وقتی به ان می اندیشیدم میدیدم که تا چه اندازه کوچک و حقیر بود
    در میان راه حتی برای صرف غذا از اتوبوس پیاده نشدم
    وقتی به مقصد رسیدم و تنها با صدای راننده که گفت داداش دروازه شیراز به خودم امدم
    دوست داشتم که اتوبوس برای همیشه در حرکت باشد و مرا تا انجا که می تواند از همه کس و همه چیز دور کند
    بعد از اینکه ماموریتم در کازورن به اتمام رسید دوباره به شیراز برگشتم
    تصمیم گرفتم که این بار هرطوری شده شهناز را ببینم و همه چیز را برای او تعریف کنم
    فردای ان روزی که به شیراز رسیدم اولین کاری را که کردم این بود که به عفیف اباد که الان برایم کوچه ها و خیابانهایش هریک خاطره ای تلخ یا شیرین را زنده میکرد رفتم
    و به خودم جرات دادم و یکراست رفتم و زنگ درب خانه شهناز را زدم
    بعد از چند بار زنی میانسال درب را باز کرد
    گفتم : سلام شما فامیل نصیری هستید
    گفت : نصیری ؟
    گفتم : اره خانوم نصیری
    گفت : اها منظورتون صاحب خونه قبلی است
    گفتم : صاحبه خونه قبلی ؟
    گفت : بله ما الان یک ماه است که این خونه رو از صاحب خونه قبلی خریده ایم
    گفتم : ببخشید نمی دانید که الان کجا ساکن هستند ؟
    گفت : نه ولی فکر کنم رفتند تهران
    مات و مبهوت لحظاتی سکوت کردم
    ادامه داد
    والله من خبری ازشون ندارم ولی اگر دوست داشتید بابای بچه ها رو خبر میکنم شاید ایشون چیزی بدونه
    بعد بدون اینکه حرفی بزنم
    صدا زد
    احمد اقا
    احمد اقا این اقا سراغ صاحب خانه قبلی را میگیرند
    بعد از چند لحظه شوهرش امد و گفت
    بفرمایید
    گفتم : من همسایه قبلی صاحبخانه بودم و مدتی شیراز نبودم میخواستم احوالپرسی کنم که می بینم بار کرده اند
    شما نمیدونید کجا رفته اند
    گفت : نه والله فقط این رو میدونم که برای همیشه رفتند کرج یا تهران درست یادم نیست
    این حرفش مثل پتکی بر سرم فرود امد و نزدیک بود فریاد بکشم
    نمی دانستم چکار کنم
    مثل دیوانه ها دوباره پرسیدم نمیدونید کجا رفتند
    گفت : گفتم که رفتند تهران یا کرج
    دوباره پرسیدم شماره تلفنی چیزی از انها ندارید
    با تعجب گفت : نه
    و یک قدم به داخل خانه برداشت
    انگار می خواست با این حرکت به من بفهماند که دیگر حرفی برای گفتن ندارد
    خداحافظی کردم و از انجا دور شدم
    از بس پکر بودم نمی دانستم کجا میروم
    بدون اراده به کافه کبوتر سپید و بعد به پارک شهر که من را به یاد شهناز میانداخت رفتم
    الان هر جای ان برایم بوی عشق میداد
    تاره متوجه شده بودم که تا چه اندازه عاشق هستم
    یکی از روزهای زیبای بهاری مثل دیوانه ها در نزدیکی های ارم که از خانه شهناز دور نبود قدم می زدم
    همین جا چندین بار همدیگر را دیده بودیم
    باغ ارم یک جای دنج و رومانتیک عاشقانه که هنوز بوی عشق حافظ و شاخه نبات را میداد
    الان نمیدانم که هنوز این رسم هست یا نه ولی انزمان ها ارم وعده گاه عشاق بود
    با ان هوای زیبا و عطرگلهای یاس که بوی انها هر عاشقی را مست میکرد
    شاید تنها من بودم که این احساس را بخوبی درک میکردم شاید هم خیلی ها مثل من بودند که همین احساس را می کردند
    با خودم میگفتم حتما کسان زیادی بوده اند که در همین جایی که من نشسته بودم یا در یک جایی در نزدیکی های همین مکان سالها پیش درست مثل من و شهناز باهم اینجا قدم زده اند
    و الان یکی از انها تنها برای به یاد اوردن ان خاطرات امده
    بی اراده به اطرافم نگاه میکرد که شاید یک عاشقی مثل خودم را انجا ببینم
    و او را در تخیلم شریک غم عشق بدانم
    ناگهان رویا را دیدم که با یک دختر دیگه وارد باغ شدند
    و کمی دورتر روی یکی از صندلی ها نشستند
    یکدفعه بلند شدم و به طرف انها رفتم بدون هیچ مقدمه ای
    گفتم: رویا رویا
    دختری که با او بود برگشت و با تعجب من را نگاه کرد
    بعد از ان رویا برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد و به طرف درب ورودی حرکت کرد
    دختره به او گفت این کیه ؟
    رویا بدون اینکه جواب او را بده گفت فرزانه بلند شو بریم
    اسم دختری که با او بود فرزانه بود
    به دنبالشان راه افتادم و با التماس میگفتم خواهش میکنم گوش کن چی میگم
    رویا خواهش میکنم
    فرازنه گفت : عجب ادم پرویی هستی مثل کنه چسبیدی چی میخوای
    گفتم رویا من الان همه چیز برام روشن شده میدونم که تو مقصر نیستی
    الان فهمیدم همه این کارها تقصیر کی بوده
    بدون اینکه اهمیتی به حرفهای من بدهد
    گفت خواهش میکنم من رو تنها بگذار اگر ول نکنی پلیس خبر میکنم
    گفتم پلیس هم خبر کنی باید بهت بگم که موضوع چه بوده خواهش میکنم گوش کن
    فرازانه گفت : بابا این نامزاد داره یک ماه دیگه عروسیشه چی میخوای
    گفتم رویا مثل خواهر منه من فقط میخوام یه چیزی در مورد یک جریان که قبلا باعث سو تفاهم شده براش توضیح بدم
    و ادامه دادم رویا فقط دو دقیقه از وقتت رو میگیرم
    رویا ایستاد و یه نگاهی به من کرد و گفت
    چی میخوای بگی ؟
    گفتم من حقیقت اون نامه و اون حرفهایی که دایی شهناز گفته بود پی بردم
    یکدفعه فرزانه گفت : اوه این اون پسرس که می گفتی
    رویا گفت : الان دیگه فایده نداره که حقیقت چی بوده
    گفتم برای من مهمه که بدونی
    خواهش میکنم یکجای بشنیم تا برات همه چیز رو توضیح بدهم
    در همان نزدیکی ها نشستیم و گفتم که فکر کنم اون نامه رو دایی شهناز نوشته بوده
    با تعجب پرسید نامه عاشقانه ؟
    گفتم شاید عمدا این کار ورکرده که من رو از شهناز دور کنه
    همچنین یک دروغ بزرگ دیگه گفته بود که چند وقت پیش برام روشن شد
    اون حرفهاش درمورد اینکه من و شما رو جایی دیده همه و همه دروغ بوده
    گفت ولی این تو بودی که به شهناز گفتی من نامه رو نوشتم
    گفتم چون تو رو در یک پارتی قبل از اینکه با شهناز اشنا بشم دیده بودم فکر کردم که اون نامه رو تو نوشتی
    گفت من اصلا یادم نیست که شما رو توی پارتیی دیده باشم
    گفتم الان میدونم که اون شبی که شما رو تو اون پارتی دیدم برای شما هیچ اهمیتی نداشته
    همنطور برای من اهمیتی نداشت و شاید اگر این جریانات اتفاق نیافتاده بود و شما رو جایی دیگه دیده بودم به مغزم این همه فشار نمی اوردم
    که جریان اون شب رو به یاد بیارم چون اصلا یک دیدار گذرا بود شاید کمتر از یک دقیقه
    فقط و فقط بعد از اینکه اون نامه رو دیدم و فکر میکردم شما نوشتید و همینطور اولین باری که شما روبا شهناز ملاقات کردم
    احساس میکردم جایی شما رو دیدم بعدها وقتی شهناز گفت شما با دوستانتون می روید پارتی یکدفعه یادم افتاد به ان پارتی
    رویا گفت نمیدونم شاید من هم اولین باری که دیدمت احساس میکردم شما رو دیدم
    شاید هم تو پارتی که میگی
    ولی الان این حرفها برام هیچ مهم نیست
    گفتم برای من خیلی مهمه میخوام ازتون یک خواهش کنم
    شما میدونید که شهناز از شیراز برای همیشه رفته ؟
    گفت اره خبردارم
    گفتم من از صاحب خونه جدید شنیدم که رفته تهران
    ولی ادرسی از محل سکونت جدیدشون نداره
    شما میدونید کجای تهران زندگی میکنه
    یک نگاهی به من کردو گفت هنوز عاشقشی ؟
    گفتم تازه احساس میکنم که چقدر عاشقشم
    دختره که با رویا بود گفت : اخیه طفلکی کاش یه نفر اینجوری عاشق من بشه و خندید
    رویا برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زد
    ولی یکدفعه دوباره خیلی جدی گفت
    تو می بایستی اول با من در مورد اون نامه صحبت میکردی تا مطمئن بشی
    نه اینکه روی حدس و گمان بری و به شهناز که بهترین دوست من بود
    این حرف رو بزنی
    گفتم میدونم اشتباه کردم نمیدونید تا چه اندازه خودم رو تو این مدت سرزنش کرده ام
    دوباره سئوال کردم می دونید کجای تهران زندگی میکنند ؟
    ادرسشون رو دارید
    گفت نه من از اون روزی که بهت گفتم دیگه با شهناز نتونستم تماس بگیریم
    چند بار بعد از ان سعی کردم ببینمش ولی نشد بعدش هم خبردار شدم که از شیراز رفتند
    خیلی ناراحت شدم گفتم رویا امیدوارم که منو ببخشی
    گفت منم امیدوارم که شهناز رو پیدا کنی
    بعد از ان خداحافظی کرد و رفتند
    الان دیگه احساس میکردم مثل یک قایق بدون پارو هستم که فقط امیدوار به موج هاست که اون رو به ساحلی برسونه
    موج هایی که یا این قایق را غرق خواهد کرد یا به جایی خواهد رساند
    امیدم به پیدا کردن شهناز هر روز کمتر و کمتر میشد
    سالها پیش از اینکه با شهناز اشنا بشوم دائما یک خواب زیبا ولی مبهمی را می دیدم
    همیشه میدیدم در یک جایی زیبا که مثل تخیلی از بهشت بود نشسته ام
    ولی یک غم بزرگ تا حد گریه را در سینه ام احساس میکنم یکدفعه یک مه بزرگ همه جای ان باغ را فرا میگیرد
    و بعد از مدتی ان مه بر طرف می شود ولی ان باغ به یک صحرای بزرگ تبدیل می شود
    این خواب را چندین بار سالها پیش کم بیش با همان شکل دیده بودم
    الان وقتی که در باغ ارم بودم یادم به ان خواب افتاد
    همان احساس عشق غمناک همان باغ زیبا و همان مه که نشان پوشاندن حقایق مبهمی بود
    که بعد برطرف شد و همه را در بیداری میدیم
    و ان باغي كه تبدیل به صحرا شده بود برایم تعبیرش قلب عاشقم بود
    اخرین کسی که می توانست ادرس جدید شهناز رو به من نشون بده رامین بود
    ولی ایا امکان داشت او که این همه حقه زده بود که شهناز را از من دور کنه
    و شاید هم او بوده که باعث شده انها برای همیشه شیراز را ترک کنند
    ادرس جدید او را به من بدهد
    تصمیم گرفتم هرطور شده ادرس را از رامین بگیرم
    ولی دوباره می بایستی برای یک ماموریت به یکی از شهرستانهای دور می رفتم و تقریبا سه چهارهفته انجا می ماندم
    به همین خاطر بهتر دانستم بعد از برگشت از ماموریت که در پی هر ماموریت دو هفته مرخصی داشتم اینکار را کنم
    که اگر ادرس را بگیرم این دو هفته مرخصی را به تهران بروم
    ماموریتی که داشتم مربوط میشد به یک پروژ بزرگ سد سازی که بجز شرکت ما چند شرکت دیگر سعی میکردند هر يك منطقه را بررسي كنند
    و هر یک پیشنهادات مالی را به دولت ارائه کرده تا در این مناقصه شرکتی که گزینه بهتری یا حداقل برابر با دیگران را با هزینه کمتری ارائه میکند
    از طرف دولت به ساخت سد مشغول شود
    اگر شرگت ما می توانست براي ساختن سد قرارداد ببندد برای همه مخصوصا صاحبان شرکت بسیار مهم بود
    هزینه ساخت سد تقریبا چیزی بین سی تا چهل ملیون تومان به پول انزمان براورد شده بود زمانی که حقوق من بیشتر از چهارپنج هزار تومن نبود
    ما می بایستی برای ساخت این سد منطقه را با چندين مهندس و کارشناس بررسی می کردیم
    در این ماموریت مدیر کل شرکت شخصا بعد از ما به انجا می امد و خود نظاره گر بررسي براورد هزینه این پروژه عظیم بود
    در این ماموریت من کمک دست مهندس حسین عسکر زاده بودم
    ما دو گروه بودیم که اکیپ ما متشکل بود از من و مهندس عسکر زاده و دو نقشه بردار و کارشناس و چندین کارگر
    می بایستی تمام خرده ریزهای مناطق اطراف سد را نقشه برداری و ماهیت زمین های اطراف را و اینگونه چیزها را
    در گزارشی کتبی و که در اخر می بایستی مهندس عسکر زاده انرا به مشاوران و کارشناسان اعلی در شرکت تقدیم کند ارائه دهیم
    گروه دیگر هم متشکل بودند از مهندسان و ارشیتکت ها البته اشپزهم داشتیم
    و یک راننده هم انجا می بایستی 24 ساعته باشد که اگر کار ضروری پیش ايد حضور داشته باشد
    فقط برای خواب بعد از غروب به شهرستانی که در یک ساعتی محل کار ما بود می رفتیم
    ماندن تقریبا یک ماه در چنین منطقه ای با دو اکیپ متشکل از دها نفر
    خرج زیادی برای شرکت در برداشت
    من مدتی قبل شنیده بودم که شرکت در حال افلاس است البته بطور تصادفی به این موضوع محرمانه پی بردم
    شاید به همین خاطر مدیر کل این ریسک بزرگ و این هزینه ها را کرده بود که شاید قرارداد این پروزه به اسم شرکت ما ثبت شود
    و با اینکار نه تنها شرکت را از ورشکستی نجات میداد بلکه راه را برای پروژهای بزرگ دیگری برای ما هموار میکرد
    صد در صد ساخت چنین سدی به اسم شرکت ما بزرگترین تبلیغ برای شرکت بود گذشته از ملیونها تومانی که از چنین پروژه ای نصیب صاحبان شرکت میشد
    همه ما سعی و تلاش خودمان را می کردیم ولی عسکر زاده متوجه شده بود که من بعضی وقتها حواسم جای دیگری است
    یک روز نزدیکی ها ظهر که اماده صرف غذا میشدیم از من پرسید
    ابراهیم احساس میکنم یک مشکل بزرگی در زندگی داری
    من که زن و بچه رو هفته ها به امید خدا ول میکنم و میام تو این بیابون ها پر از مار وعقرب پسرم رو الان بیش از یکساله ندیدم
    اخه تو دانشگاه تهران قبول شده و الان درس میخونه
    این همه پکر نیستم ولی میبینم تو بعضی وقتها اصلا متوجه نیستی حتی من چی میگم
    گفتم می بخشید والا یک مشکل خانوادگی دارم ولی سعی میکنم حواسم به شما باشه
    گفت نگاه کن هر مشکلی داری بزرگترین مشکل هم که داشته باشی
    وقتی میای کار مخصوصا این کار بزرگی که ما الان سعی میکنیم انجامش بدیم فراموشش کن
    حالا بیا این چایی رو بخور و بگو مشکلت چیه من رو حساب پدر یا برادر بزرگترت کن
    ساکت موندم
    یه نگاهی به من کرد و گفت به نظر میاد عاشقی
    و خندید
    یه اهی کشیدم و هیچ چیز نگفتم
    خندیدو گفت درست حدس زدم بله ؟
    با اشاره سر حرفش رو تایید کردم
    گفت دوستش داری و بهت راه نمیده ؟ یا خانوادش قبول نمیکنن
    فضولی نکرده باشم
    کمی مکث کردم و گفتم
    گمش کردم !!!ا

    ادامه دارد

  9. Likes shimaa liked this post
  10. #22
    Join Date
    May 2004
    Posts
    14,641
    Post Thanks / Like


    داستان عشق و نفرت
    قسمت چهاردهم
    پروژه

    حالا بیا این چایی رو بخور و بگو مشکلت چیه من رو حساب پدر یا برادر بزرگترت کن
    ساکت موندم
    یه نگاهی به من کرد و گفت به نظر میاد عاشقی
    و خندید
    یه اهی کشیدم و هیچ چیز نگفتم
    خندیدو گفت درست حدس زدم بله ؟
    با اشاره سر حرفش رو تایید کردم
    گفت دوستش داری و بهت راه نمیده ؟ یا خانوادش قبول نمیکنن
    فضولی نکرده باشم
    کمی مکث کردم و گفتم
    گمش کردم !!!ا
    گفت چی ؟ گمش کردی؟
    منظورت چیه گمش کردی
    داستان رو از اول تا اخر براش شرح دادم
    گفت باور کن نصیب و قسمتت نبوده
    از حرفش تعجب کردم و گفتم : این ما هستیم که نصیب و قسمت رو برای خودمون تعیین میکنیم
    هرچیزی رو که واقعا بخواهیم و تلاش کنیم نصیب و قسمتمونه
    و اون چیزهایی رو که میخواهیم ولی یا تلاش نمیکینم یا سعی و تلاشمون در حد اون خواسته نیست
    انوقت نصیب و قسمت ما نیست
    سرش را تکان داد و گفت : اره تا حدی حرفت درسته
    ولی باور کن فراموشش می کنی
    یکی دیگه شاید بهتر از اون تو زندگیت میاد که اون رو فراموش میکنی
    سعی کن توی گذشته نمونی سعی کن از گذشته پند و عبرت بگیری ولی
    گذشته رو با خودت به حال و اینده حمل نکنی
    چون اگر گذشته ات به حال تو تبدیل بشه و انقدر روی حال تو تاثیر داشته باشه
    انوقت اینده رو نمیتونی انطور که باد و شاید بسازی
    بلکه همیشه در گذشته به یاد گذشته زندگی خواهی کرد
    من نمیگم دنبالش نگرد میدونم اون عشق اول تو بوده شاید عشق اول و اخر تو باشه
    ولی سعی کن بخاطر پیدا کردن او حال و اینده خودت را از دست ندی
    !انوقت حتی اگر روزی پیداش کردی تو براش مهم نخواهی بود
    این جمله اخرش برام نامفهوم بود ولی بعدها به عمق چنین جمله ای پی بردم
    عسکرزاده دوباره ادامه داد : اگر ما بتونیم پروژه رو به نفع شرکت بچنگ بیاریم
    اگر قرارداد امضا کنیم میدونی نه تنها شرکت رو از ورشکستگی نجات میدیم
    بلکه من شنیده ام به هریک از ما که روی این پروژه کار کرده از سودی که سهامداران بدست خواهد اورد مبلغی هم به ما میرسه
    هرچند که مبلغ زیادی نیست ولی یک چنین تشویقی میتونه به ادم انرژی بده
    و با لبخند گفت بخاطر عشقت هم که شده سعی کن تمام حواست حداقل برای این چند هفته روی این موضوع باشه
    گفتم حتما
    مهندس دوباره ادامه داد : قول میدم اگر این پروژه رو امضا کردیم من خودم با تو به تهران می ایم
    و تمام سعی خودم رو میکنم تا عشقت رو پیدا کنیم
    چون الان همانطور که گفتم پسرم رو یکساله ندیدم اون تو تهران درس میخونه
    با هم میریم هم یک ماه مرخصی میگیریم هم برای دیدار کاوه پسرم هم شاید تونستیم او را پیدا کنیم
    من حرفها او را جدی نگرفتم چون گشتن دنبال یکنفر بین ملیونها نفر در یک شهر بزرگ کار اسانی نیست
    ولی او راست میگفت الان می بایستی همش فکرم توی این کار بزرگی که به ما محول شده بود باشه
    یکی از روزها که برای بررسی ساخت سد در ان مکان قدم میزدیم یکدفعه فکرم به چیزی افتاد
    که میتوانست به ما کمک کند که هزینه ساخت سد رو بسیار پایین بیاوریم
    ولی با خودم گفتم این همه مهندس و کارشناس حتما چنین فکری رو کردن
    وپی بردن که فایده نداره الان اگر من چنین پیشنهادی رو کنم شاید برایشان مضحک باشه
    ولی پیش خودم گفتم این رو در گزراش کتبی نمی نویسم
    فقط با مهندس عسکرزاده در میان میگذرم که اگر درست نباشه حداقل در گزارش زیر اسم من ثبت نشه
    عصر همان روز وقتی که داشتیم بعضی از لوازم رو جمع می کردیم که به شهر برویم
    به مهندس گفتم : من امروز یه فکری به سرم زد که میخواستم بدون اینکه در گزارشم بنویسم اول با شما در میان بگذارم
    که ببینم این کار ممکن است یا نه ؟
    مهندس گفت : بگو موضوع چیه
    گفتم بنا بر حسابی که من کرده ام ما می توانیم دها هزار تن از مواد اولیه برای ساختن این سد رو از اطراف خود سد تهیه کنیم
    البته بجز مواد معدنی که میدونم امکان پذیر نیست
    ولی اگر ما بتوانیم موادی مثل اهک و سنگ و برخی از اینگونه مواد رو از نزدیکی های خود سد تهیه کنیم
    فکر کنم می توانیم ملیونها تومان قیمت ساخت سد رو پایین بیاوریم
    در شش هفت کیلومتری این سد که چند روز پیش با مهندس فیروز کارشناس زمین شناسی بودیم من به این پی بردم
    البته ایشان گزارششی در مورد محیط زیست منطقه تهیه میکرد
    و فکر نکنم در این مورد چیزی گزارش داده باشه یا حتی فکرش رو کرده باشه
    نظر شما چیه ؟
    یه نگاه به من کرد و گفت حتما کارشناسان که مناطق اطراف رو بررسی کرده اند به چینی چیزی پی برده اند
    و شاید با محاسباتی که کرده اند صلاح ندونستند
    گفتم من هم همین فکر رو کردم ولی من در هیچ گزارشی این مطلب رو ندیدم حداقل در گزارشهایی که مربوط به اکیپ ما میشه
    او گفت : می بایستی قبل از نوشتن گزارش نهایی یک نگاهی به گزارش هایی که هر دو اکیپ تهیه کرده اند بکنم
    اگر چنین چیزی مطرح نشده انرا با کارشناسان در میان میگذاریم اگر قابل اجرا باشه
    انوقت می بایستی از تو مجسمه ای ساخت و جلوی مقر شرکت نصب کرد
    اگر نشد بهتره دنبال یک کاره دیگه بگردی و پاتو تو کفش استادان گرامی نکنی چون انوقت از تو دلخور میشن
    و خندید
    دو روز قبل از اینکه گزارش نهایی که می بایستی بوسیله کارشناسان ارشد شرکت از دو گزارش جداگانه هر دو اکیپ باشد
    تهیه بشه ما یک گرده همایی از مهندسان و کارشناسان هر دو گروه برگذار کردیم
    و موضوع بحث بررسی کل گزارش ها و رفع برخی از نقاطی بود که یا لزومی نداشت یا می بایستی تصحیح میشد
    بعد از اینکه کل گزارش رو بررسی کردیم و دیدیم هیچ نقطه ای به چیزی که من به عسکر زاده پیشنهاد کرده بودم اشار نکرده
    به درخواست مهندس عسکر زاده یک میزگرد که فقط از کارشناسان و من و ایشان تشکیل میشد برگذار کردیم
    مهندس چنین اغاز کرد : میدانم که شما از حضور دوست گرامی ما جناب اقای ابراهیم متعجب شده اید
    ایشون یک پیشنهادی شفاهی کرده اند و با من درمیان گذاشتند که طبعا در گزارش ذکر نشده
    من میخواستم این پیشنهاد را با شما اقایون درمیان بگذارم
    و ببینم ایا چنین چیزی می تواند به پایین اوردن هزینه ساختمان سد کمک کند یا خیر
    یا اصلا چنین چیزی ممکن است
    و اگر مثبت بود انوقت می توانیم انرا در گزارش نهایی ثبت کنیم!ا
    همه هاج و واج یکدیگر را نگاه میکردند
    مهندس خسرو که از همه سن و سال بیشتری داشت عینکش را در اورد و با گوشه کتش پاک کرد
    و دوباره روی چشمانش گذاشت و من را خیره خیره نگاه کرد
    و با لحن ملایمی گفت
    ببینم پسرم تو چند مدته تو این شرکت کار میکنی ؟
    گفتم تقریبا یکسال
    گفت چی خوندی مدرکت چیه
    گفتم فوق دیپلم معماری و همچنین ....ا
    عسکر زاده حرف من را قطع کرد و گفت مهندس خسرو شما قبل از اینکه این پیشنهاد رو که ایشون داده بشنوید قضاوت نکنید
    خسرو گفت نه من فقط کنجکاو شدم چطور یک نفر که تنها یک سال در شرکت کار کرده
    و به نظر میاد هنوز تجربه کاری نداره شما از ما میخواهید که گزارشی که اقایون مهندسان و کارشناسان در عرض یکماه تهیه کرده اند
    رو بخاطر پیشنهاد ایشون پاکنویس کنید و کم و زیادش بکنید ؟
    عسکر زاده گفت : خیر جناب مهندس بنده چنین چیزی را نگفتم گفتم
    اگر پیشنهادی رو که ایشون داده بعد از بررسی کامل بوسیله جنابعالی و دیگران صلاح دیدید اضافه میکنیم والا فراموش شود
    مهندس شهابی که از بقیه موقر تر بود و همیشه یک پیپ خاموش در دستش بود گفت : حالا این پیشنهاد چیه ؟
    عسکر زاده گفت من پیشنهاد ایشون را تایپ کردم
    و انوقت یکی یکی به انها داد
    عسکر زاده قبلا به من نگفته بود که ان را تایپ کرده
    بعد از اینکه همه انرا خواندند
    مهندس خسرو دوباره عینکش را پاک کرد و یک نگاهی به من کرد و لبخند زد
    و رو به کارشناسان زمین شناسی اقایان خردمند و فیروز کرد و گفت
    حضرات نظرشون چیه ؟
    مهندس فیروز گفت : ما این قسمت ها را بررسی کردیم البته از نظر محیط زیستی و گزارش اینکه ایا محیط زیست صدمه خواهد دید یا خیر
    ولی راستش در اینمور فکر نکردیم و هیچ تحقیقی نکردیم
    زیرا اصولا کار ما با بنایی نیست کار ما کارشناسی محیط زیست است
    و بس و تاثیر ساخت سد بر محیط پیرامون ان
    ولی شخصا فکر میکنم اگر چنین چیزی ممکن باشد بسیار عالیست
    البته بعد از تحقیقات دوباره و فکر کنم احتیاج به یکی دو هفته دیگر بررسی این موضوع داریم
    یکدفعه مهندس خسرو شروع کرد به قر قر کردن
    و گفت واگر نشد چی؟
    یکی دو هفته علاف بشیم ؟
    عسکرزاده گفت من مستقیما با مدیر کل تماس میگیرم
    و موضوع را شرح میدهم و خواهم گفت به ریسکش می ارزد یک یا دو هفته دیگر اینجا بمانیم
    و گزارش نهایی را بعد از ان تهیه کنیم
    دوستان این پروژه خیلی خیلی برای ما مهم است خواهش میکنم همکاری کنید
    مهندس شهابی گفت برای من انقدر مهم نیست که پروژه رو شرکت بگیره یا خیر درسته که این یک ماه حقوق با مزایا دریافت میکنیم
    ولی نمی ارزه که دو هفته دیگر از خانواده بخاطر چند تومن بیشتر کار کنیم
    تازه من مطمئا هستم اگر چنین چیزی رو که ایشون ذکر کردند درست از اب در نیاد حتی این دوهفته از مزایا خبری نیست
    مهندس خسرو هم گفت : بله بله تازه شاید توبیخ نامه هم دریافت کنیم
    عسکر زاده گفت اقایون شما خبر ندارید شرکت ما حتما می بایستی این پروژه را بگیرید والا
    خسرو حرفش را قطع کرد و گفت : والا چی والا یک مشت سرمایه دار کمتر سود میکنند ؟ بله ؟
    عسکر زاده گفت موضوع این نیست
    خسرو امدامه داد : پس موضوع چیه بگو تا ما هم بدونیم
    عسکر زاده گفت این اخرین تلاش شرکت برای روی پا ماندن است
    خسرو گفت منظورتان چیه جناب ؟
    عسکر زاده ادامه داد : من الان موضوع را شرح میدهم ولی باید همگی قول شرف بدهید که این خبر جایی درز نکند
    یکدفعه همه با هم با تعجب گفتند : چه خبری ؟
    عسکر زاده گفت :اقایان شرکت در حال افلاس وورشکستگی است
    این یعنی شرکت در سال اینده قادر به پرداخت دستمزدها نیست
    یعنی اخراج کارکنان شرکت از جمله ما ها
    همه مات و مبهوت یکدیگر را نگاه کردند
    عسکر زاده ادامه داد : بله باید باد هوا بخوریم فکر میکنید چرا شرکت این همه هزینه کرده
    تا حدی که بنده خبر دارم سعی کرده با رشوه دادن به مدیران دو سه شرکت رقیب
    برخی از شرکت ها ی دیگر را از گردونه خارج کند که چون هزینه بالا بوده قبول نکرده اند
    شهابی گفت شما از کجا خبر دار شده اید فکر میکنم چنین چیزی محرمانه باشد
    و بجز مدیر کل و سهامداران بلند پایه کسی چنین اموری را نداند؟
    عسکر زاده گفت : برحسب تصادف هم ریشم که در بانک مرکزی معاون امور مالی شرکت هاست این رو به من گفت
    اقایون شرکت به بانک 70 ملیون ریال بدهکار است 70 ملیون ریال
    که اگر تا پایان امسال نپردازد بجز اعلان افلاس چاره دیگری نیست اصول مالی شرکت تنها 53 ملیون ریال براورد شده
    خسرو گفت : راست میگی ؟ من باور نمیکنم احساس میکنم رو یک اتشفشان نشسته ایم وکه در هر لحظه فوران میکند
    عسکر زاده گفت بله اتشفشانی که مارا پرتاب خواهد کرد که برویم دم دست زن و بچه مون بیکار بشینیم
    مهندس شهابی دست توی جیب بغلی کتش کرد و یک کیسه توتون در اورد و گفت ببخشید کبریت دارید
    اولین بار بود که میدیم پیپش را روشن میکند
    یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت
    بعد عسکر زاده ادامه داد : بله بخاطر این است که من مثل یک ادمی که در حال غرق شدن است سعی مکنیم دستم
    را به هرچیزی بند کنم
    مهندس فیروز گفت : اگر واقعا شرکت در حال ورشکستگی است
    حداقل دو هفته به ما کمک میکند که حداقل مزایای حقوقی برخوردار باشیم
    خسرو گفت : ای بابا دو هفته حقوق چه دردی رو دوا میکند
    ایشون میگن شرکت در حال ورشکستگی جنابعالی می فرمایید دو هفته حقوق
    مهندس فیروز گفت : منظورم اینه که شاید
    بعد از بررسی منطقه واقعا امکان پذیر باشد
    البته من به یک یا چند کارشناس ساختمان نیاز دارم
    مهندس خسرو گفت : اگر قراره ما تنها دو هفته دیگه اینجا بمونیم بهتر است که گزارش تنها اسم ما شش نفر را در این مورد ذکر کند
    من شما جناب فیروز جناب خردمند اقایان مهندس عسکرزاده و شهابی و جناب ابراهیم
    و بعد از این که گزارش تهیه شد انرا ضمیمه گزارش نهایی که به اتمام رسیده کنیم در این ضمیمه تنها اسم ماذکر شده باشد
    اگر موافقید من هستم
    عسکر زاده گفت به این شرط که اگر به این دلیل پروژه ازان ما شد شخصا و شفاها به مدیر کل و سهامداران شرکت بگوییم
    که مدیون جناب اقای مهندس ابراهیم هستیم و موضوع را توضیح دهیم
    همه موافقت کردند
    از اینکه عسکر زاده لقب مهندس را به اسم من افزوده بود خوشحال شدم
    بعد از گرفتن موافقت قرار شد ما تنها یک هفته دیگر انجا بمانیم
    البته تنها با 30 درصد افزایش بر حقوق
    در طی یکماه گذشته این افزایش حقوق 100 در صد بود
    فکر کنم تنها بخاطر حرفهای عسکر زده درمورد شرکت بود که همه موافقت کردند که یک هفته دیگر انجا بمانند
    این یک هفته مثل ادمی بودم که بلیط بخت ازمایی خریده و امید دارد که برنده شود
    وقتی نگاهایی مهندس فیروز و کارشناس جدیدی را که اورده بودند و بقیه را میدیدم
    سعی میکردم از نگاهای انها درک کنم که این کار ممکن است یا خیر
    چهار روز که گذشت مهندس خسرو امد توی خیمه ای که من و عسکر زاده زده بودیم و گفت تبریک میگم
    جناب فیروز و کارشناس تایید کرده اند
    که چنین چیزی که ایشون پیشنهاد کرده ممکن است
    و شهابی با حسابی که کرده گفته می توانم پانزده تا بیست درصد از هزینه را پاین اورد
    عسکر زاده بلند شد و او را در اغوش کشید و برگشت و به من گفت پسر
    باور نکردنیه
    بیست درصد کاهش هزینه
    باورم نمیشه
    که همانوقت شهابی وارد شد و گفت میگن که عقل هر خری بهرته ادمیزاده
    و بلند خندید
    گفت ما چقدر خنگ هستیم که بعد از این همه مدت یک کارمندی که یک سال نشده هم ما رو خیط کرد
    بعد امد روی من را بوسید و گفت شوخی میکنم عزیزم واقعا شاهکار کردی تبریک عرض میکنم
    الان میشه مطمئا بود که بجز شرکت ما دولت با هیچ شرکتی بتوافق نخواهد رسید
    زیرا می توانیم سقف مناقصه رو ملیونها تومان زیر انچه ممکن است برسانیم
    البته این ضمیمه می بایستی محرمانه باشد وفقط یک روز قبل از اعطای مناقصه به اداره امور مالی داده شود
    و در اخرین ساعت مبلغ مناقصه رو اعلام کنیم
    از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم
    اولین باربعد از دوری از شهناز بود که وقتی تنها میشدم به اینده فکر میکردم نه گذشته
    البته در همان اینده هم شهناز جایی داشت جایی که فکر نکنم هیچ چیز مادی هیچ پیشرفت مادی میتوانست جای او را پر کند
    باخودم میگفتم اگر این کاردرست بشه و پروژه رو امضا کنیم
    و مدیران و سهامداران بدانند که این من بوده ام که چنین پیشنهادی رو دادم
    نه تنها مورد تشویق قرار میگیرم بلکه از نظر معنوی هم در شرکت مورد احترام دیگران قرار خواهم گرفت
    دو سه روز بعد تقریبا بیکار بودیم ما شش نفر روزها در همان جایی که خیمه زده بودیم می نشستیم و هر کسی خاظره ای میگفتم
    کم کم با انها بیشتر اشنا شدم
    البته دو سه روز اخر همه ما شب در یک مسافرخانه در شهر می خوابیدیم
    و برخی اوقات حتی قبل از عصر به شهر می امدیم
    یک هفته به پایان رسید و می بایستی به شیراز برگردیم


    ادامه دارد

 

 
Page 2 of 2 FirstFirst 12

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •