تضاد ارمان و عقاید با مصالح شخصی

May 9, 2004
14,975
172
#1
مجلس و ناصح
این قطعه ادبی سعی شده که روشن کنم که ما در بسیاری از موارد بلکه می توانم بگویم تمام مواردی که عمل میکنیم از نصیحت تا پند
از کمک و تلاش تا دشمنی و دوستی همه و همه برای ارضای خویشتن است
!!در جایی که مصلحت و خوشی ما انجا کمرنگ میشود می شود ممکن است تمام ارمانهای خویش را زیر پا بگذاریم
ارمانهایی که همین ارمانها تنها ممکن است بخاطر ارضای غرور دورنی خویش انها را پرورانده ایم
و از عقاید خود بتی ساخته ایم که تنها ان بت را در قتلگاه هوس قربانی خواهیم کرد
خلاصه اینکه مردحق ان است که در جایی که مصلحتش بر خلاف ارمانهایش و مصلحت جمع باشد مصلحتش را زیر پا بگذارد
داستان از این قرار است
مجلس بزمی برای رسیدن دوستی که سالها در فرنگ در غربت میزیست و اکنون بدیار خویش شرفیاب شده بود بر پا کرده بودند
دوستان همه جمع و محفل بسیار گرم بود . هوای سرد زمستان محفلمان را گرم تر کرده بود !!!!ا


پیر و خورد و دوستان در ان میان
محفلی بودش و بزمی بس گران


شام و شیرینی و رقص ومطربان
شاد بودیم ان میان پیر و جوان


هم بیاوردند بافور و چلیم
تا که کام گیرند خماران زان غریم


چون نشستند گرد منقل پنج و شیش
رفت بالا دود تریاک و حشیش


ناگهان از ان میان کس داد زد
ای خلافکاران پست و بی خرد


این حرام باشد و هم ان منکر است
در رسالت امده از مسکر است


از بزرگان بود و هم ریشش سفید
نعشگی چون بلبلی از ما پرید


جمع کردند سیخ و منقل هم حشیش
اندرون بردند بساط را بهر خویش


پاسی از شب رفت و اوردند شراب
ویسکی و ودکا ی روسی و کباب


هر چه پر تر میشد ان جام خرام
سر زعقل میگشت تهی تر هم مدام


باز کرد فریاد ناصح از عقب
خوردن می هم بود عصیان رب


این چه اسلامیست و مسلم پس کجاست
هم حشیش و منقل و هم می و ماست


پس بکردند جام را پنهان ز دید
از برای حرمت ان ریش سفید


مطربان با نای و تار دف و کف
ما همه رقص و هیاهو صف بصف


چونکه مجلس بود مذکر کل ان
میزبان را هم بگفتیم کو زنان


که چنین محفل بدون دختران
دلپذیر نیست از برای ما چنان


بعد میزبان گرامی بست عزم
کرد دعوت دخترانی را به بزم


دختران وارد شدند در جمع ما
از سفید و سبزه و سرخ و سیاه


ان یکی با موی زردش برده جان
و ان یکی سبزه و خالی بر لبان



دالو بود و سی سال کم سن و سال
سینه چون نار و چو توپ هندبال



شب زمستان می مونث هم طرب
شهد بودند و چو شمع و نور شب


بعد از ان بهر شکار خرد و بزرگ
از پی ان دختران رفتند چو گرگ


جفت جفت در گوشه ای مرد و زنان
از نهی ناصح هم نا بود نشان



با تعجب من بگشتم دار ودار
تا که دیدم در کناری با نگار



پیش رفتم گفتمش عالیجناب
نهی میکردی تو تریاک و شراب


ان چنان گفتی چنین کردی پدر
نهی از مسکر چرا کردی دگر


گر شراب و دود و تریاک منکر است
با چنین کاری هم زان بد تر است


در سر شب نهی میکردی گناه
دم دم صبح لب گرفتن در خفا؟!ا


دستی بر موها و دستی بر میان
پس چرا کردی نهی لوطیان


گفت دیدم این بت افسانه روی
سرخی لبها و خال و چشم وموی


شد فراموشم نصیحتهای شب
منکر و معروف امر و نهی رب


تو مرا بین حریفان یار باش
عیب من دیدی عزیز ستار باش


گفتمش هر کس دری دارد ز عیب
هم ز ان در ایدش ابلیس ز غیب


نهی کردی انچه را میلت نبود
نهی تو از شرب بود و هم ز دود


چون که دیدی ان که میلت میشود
هم فراموشت بشد هر خوب وبد


نهی تو از بهر خودخواهی بود
نی برای پند گمراهی بود


گفت ایزد امر و نهی کن گفت هم او
لا تقولوا الذی لا تفعلوا



ژنرال پارسائیان


ناصح = کسی که پند میدهد
چلیم = نوعی ابزار برای کشیدن حشیش
غریم = دشمن
دالو = زن میان سال زیبا
دار= اطاق
لا تقلوا الذی لا تفعلوا = نگویید انچه را که عمل نمی کنید (به انچه عمل نمیکنید دیگران را پند ندهید)ا
 
Last edited: