داستان خربشر به نثر و شعر

May 9, 2004
15,067
175
#1
داستان خر بشر

خری از خیابانی میگذشت ماشینی با خر تصادف کرد سر خر بشیشیه جلو ماشین خورد وسر راننده بسر خر مخ هر دو پاشیده شد
پلیس و امبولانس امدند خرو راننده را بردند به بیمارستان هم خر زنده بود هم راننده
ولی هر دو مخهایشان از سر بیرون ریخته ودر هم امیخته شده بود کس نمیدانست که کدام مخ خر است کدام مخ ادمی چون وقت تنگ بود
جراحان مخها را پیوند زدند هر دو زیستند خر به روستا بردند وان مرد به خانه برفت پ
مرد روز همسر و همسایگان خود را بسیاریاری میداد واز هیچ کمکی دریغ نمیکردوشب زن را در اغوش میکشید وتا صبحدم عشقبازی میکرد
همه ازدست او خشنود بودند کم میخورد زیاد کار میکرد
سخن ناروا نمیگفت وتهمت به کس نمی زد
آرام میخوابید شاد بیدار میشد وازسختی روزگار نمی هراسید وغم فردا را امروز نمیخورد
در روستا خران دیدند که خر تصادفی کناری نشسته و در فکر فرو رفته است
خران دور او گرد امدند وگفتند به چه فکر میکنی و غم چه میخوری ؟
گفت من مغز ادمی در سر دارم و همه چیز میدانم !ا
بپرسید تا جواب شما دهم
خران گفتند چند یونجه خوریم تا نه فربه گردیم و نه لاغر شویم ؟ گفت جواب این را ندانم .
گفتند چه وقت زلزله آید که جان سالم بدر بریم ؟ گفت اینرا هم ندانم
گفتند ارباب ما کی بمیرد که ما کمی بیاسائیم ؟ گفت این را هم ندانم !!!!!ا
پس خران به یکدیگر نگریستند و بدو کفتند انوقت که خر بودی بیشتر میدانستی



به هنگام باران در ماه دی
تصادف شده بود نزدیک ری


چنان خورد خری بر پرایدی قوی
چو پتکی گران روی طبل تهی


بپاشید خون هر طرف از دو سر
سر مرد مست و سر کره خر


برون امد از ان سران مغز شان
نبود بین ان مغزها یک نشان


بیامیخت مغز خر و ان بشر
ولی زنده ماندند ان مرد و خر


چو وقت تنگ بودی و مرد در خطر
ندادند طبیبان وقت را هدر


نهادند مغز ها درون سران
مخ ان به این و مخ این به ان


عوض گشته بود هر دو را سر و تن
برفتند هر دو سوی وطن


برفت مرد دوباره به شهرو دیار
به پیش رفیقان دوستان و یار


همه هم زن و دوست هم دشمنان
بگشتندی از شر او در امان


به روز کارمی کرد و بودی ونیس
به شب بود زن را چو تازه عریس


شب و روز کار میکرد بی تنبلی
نه مشروب نه دودی یا منقلی


نه غم داشت از حسرت این و ان
نه رشک داشت در دل نه تیغ زبان


نه تهمت کسی را زدی نه تشر
نه دردی به دل نه که درد کمر


خوش و خرم و شاد و خوشحال زیست
چهار روز کمتر ز صد سال و بیست


ولی خر که مغز بشر داشت او
نشسته کناری اخمی به رو


خران امدند پیش ان خر بشر
سلامی بکردند او را که خر


چرا غم به رو هستی و کاهلی
بگفتا نشانیست از عاقلی


مرا مغز انسان درون سر است
علومم فرا تر ز هر چه خر است


بدانم همه علم را بیش و کم
بپرسید از من خران نفهم


یکی از خران گفت او را علیم
چه مقدار یونجه باید خوریم


که نه فربه گردیم و نه بی رمق
بگفتا ندانم این را به حق


دگر گفت او را تو ای اوستاد
بدانی که کی میوزد تند باد


که حامل کند ابر این اسمان
بگفتا که نیستم جواب در توان


سوم گفت او را که ای رهنما
چه وقت میرسد مرگ ارباب ما


بگفت غیب باشد این از بشر
بپرسید منرا سئوالی دگر


بگفتند دانی تو ای هوشیار
کجا را زند زلزله در دیار


بگفتا رصد خانه ای در فرنگ
به تخمین گوید یا با درنگ


بگفتند که فکر کرده ای سر تری
تو اکنون از ما خران خر تری


ژنرال پارسائیان
 
May 9, 2004
15,067
175
#3
Brilliant!
You can't be related to Ferdosi too, are you?!
Ferdosi! You can also rest in peace, Tymsar beedaar ast! 😍

مرسی عزیز
فردوسی چه عرض کنم
شاید حافظ شیرازی و سعدی چون اکثر خویش و قوم من از شیراز و اطراف شیراز هستند
چه دیدی شاید یکی از پدر بزرگان این بنده حافظ شیرازی یا شیخ اجل بوده و ژنهای شعر و غزل از طرف ان بزرگواران
به ما رسیده
:D
 
Likes: oghabealborz
May 9, 2004
15,067
175
#7
هر بیت رو میشه بنا بر طرز خواندن عوض کرد مثلا همین بیت که شما اشاره کردید
به شکلهای مختلف می توان نوشته شود
مثل

بگفتند فکر کرده ای برتری
تو اکنون از ما خران خرتری

بگفتند که فکر کرده ای سرتری
تو خر تر کنونی نه که برتری
 
Feb 4, 2005
22,206
2,057
#8
هر بیت رو میشه بنا بر طرز خواندن عوض کرد مثلا همین بیت که شما اشاره کردید
به شکلهای مختلف می توان نوشته شود
مثل

بگفتند فکر کرده ای برتری
تو اکنون از ما خران خرتری

بگفتند که فکر کرده ای سرتری
تو خر تر کنونی نه که برتری
یا اینجوری:

عاقلان دانند که از خر خرتری