مقاله یی جالب در باره تیمسار خسروانی

kasra1930

National Team Player
Dec 30, 2011
5,322
272
#1
خاطره یی از یک افسر ارتش
پرویز خسروانی افسر ژاندارم و بنیادگذار چند باشگاه ورزشی ازجمله تاج (امروزه باشگاه استقلال) و دیهیم اواخر سال ۱۳۳۹ با درجه سرهنگی و در ۳۸ سالگی رئیس ژاندارمری تهران و استان مرکزی وقت شد که کرج، ساوه، قم، قزوین، دماوند و گرمسار هم در این ناحیه استحفاظی قرار گرفته بودند. شهرآرا، وحیدیه، نارمک، تهران پارس، تهران نو، دولاب، مسگرآباد، خزانه، روستاها و مناطق اطراف شهر ری، ورامین، شهریار، مهرآباد، کَن، دَریانِ نو، امیرآباد، کوی گیشا، وَنَک، سعادت آباد، اوین و درکه، لویزان، مجیدیه و شمس آباد که نیمی از جمعیت تهران را در خود جای داده بودند در حوزه استحفاظی ژاندارمری قرار داشتند. در آن زمان سپهبد نعمت الله نصیری رئیس شهربانی (پلیس محدوده شهرها) بود. چندی پس از انقلاب، پلیس و ژاندارمری ادغام شدند و سازمان نیروی انتظامی را به وجود آورده اند. سرهنگ پرویز


خسروانی از دیرزمان با نصیری رقابت داشت که این رقابت، در مقام تازه و تداخل حوزه ها و درگیری های ناشی از آن گسترش یافته بود.
در آن زمان، من از دبیران اخبار بین الملل خبرگزاری پارس و رادیو ایران و نیز حادثه نگار روزنامه اطلاعات بودم. انتصاب سرهنگ خسروانی فرصت مناسبی به من داده بود تا تمرکز بیشتری روی اخبار حوزه ژاندارمری داشته باشم زیرا در آذرماه آن سال (سال ۱۳۳۹) نصیری که انتشار پاره ای از اخبار در صفحه حوادث روزنامه اطلاعات باعث انتقاد از او شده بود و من آن خبرها را نوشته بودم مرا با توسل به نیرنگ به دفتر خود خواست و در اینجا دست به تهدید کردن زد که به او گفتم بدون کسب اجازه از دادستان حق احضار مرا آن هم با کلَک و به عنوان مصاحبه نداشته که خشمگین شد و دستور تراشیدن سر و کتک زدن داد که یک خبر جهانی و اعتراض سران چند دولت به شاه و اجبار نصیری به پوزش خواهی در جمع روزنامه نگاران شد.
سرهنگ خسروانی که در اَمرداد ۱۳۹۴ در نود و سه سالگی و ۴۳ سال پس از بازنشستگی با درجه سپهبدی، در لندن و در خودتبعیدی درگذشت عقیده داشت که بدون همکاری رسانه ها نمی شود به هدف های اداری، اجتماعی و سیاسی ـ اقتصادی رسید و در نتیجه مناسبات دوستانه با روزنامه نگاران داشت و برپایه این باور، خودش هم بعدا یک هفته نامه ورزشی تأسیس کرده بود.
پس از ایجاد برنامه رادیویی «در گوشه و کنار شهر» که برادکَستینگ همان صفحه حوادث روزنامه ها بود، خسروانی اتومبیل خود را در اختیار مجری و گزارشگران این برنامه گذارد. من مبتکر و مدیر این برنامه بودم. در آن زمان، سازمان انتشارات و رادیو بودجه کافی نداشت تنها دو اتومبیلِ خدمت داشت و بودجه برنامهِ روزانه ما (در گوشه و کنار شهر)، هر ماه ـ تنها ۱۹۰۰ تومان! بود، ما با اتومبیل های شخصی


خودمان به کلانتری های پلیس، پاسگاههای ژاندارمری، دادسراها، بیمارستان ها و محل وقوع رویدادهای شهری می رفتیم که خسروانی مسئله رفت و آمد ما را حل کرد.
خسروانی از همان آغاز کار، دست به چند ابتکار تازه زده بود، ازجمله تقاضا از ورزشکاران داوطلب که شب ها با ژاندارم ها به گشت بروند. برای جلب اطمینان ساکنان حوزه استحفاظی خود، برخی از شب ها درخواست می کرد که درِ ورودی ها خانه ها و همچنین اتومبیل های پارک شده در خیابان قفل نباشد و قول می داد که اگر سرقتی روی دهد، غرامت آن را خواهد داد و ...
خسروانی که بعدا سپهبد و معاون ژاندارمری کشور و چند سال هم معاون نخست وزیر و رئیس تربیت بدنی و ورزش کشور شد همچنین در نخستین سال های ریاست بر ژاندارمری مرکز، بعضی از شب ها با لباس مبدل و دوچرخه برای اطلاع از طرز کار ژاندارم های خود (ژاندارم های گَشتِ شب) و آزمایش درستی آنان، به خیابانها و کوچه های منطقه می رفت و برای اینکه شناخته نشود، دستمالی به چانه خود می

بَست و دو سر آن را روی سرش گره می زد و یک کلاه بافتنی بر سر می گذاشت...
یک روز که برحسب اتفاق با خبرنگار میز ورزش روزنامه به آن دبیرخانه رفته بودیم، درباره مشارکت او در براندازی ۲۸ اَمُرداد ۱۳۳۲ سئوال کردم. گفت: می دانید که برادرم ـ شهاب یک مصدقی بود. کمونیست های داخلی از نوروز ۱۳۳۲ و حتی از یکی ـ دو ماه پیش از آن و از زمان رئیس جمهوری آمریکا شدن ژنرال آیزنهاور فعّال تر شده بودند، شمار آنان روزافزون بود و می خواستند پیش از اینکه آیزنهاور ورق را برگرداند، قدرت را به دست گیرند و.... ما افسران چپگرا را می شناختیم ولی از سازمان کمونیستی آنان خبر نداشتیم. از خرداد ۱۳۳۲ به این سوی، خبر از کمونیستی شدن، ایجاد جمهوری خراسان بزرگتر، آذربایجان بزرگتر، سیستان بزرگتر، کردستان بزرگتر و... به گوش می رسید که شنیدن آن هر ایرانی را دچار اندوه می کرد. آمریکا و انگلیس دیدگاه دیگری داشتند و می ترسیدند که با پیوستن ایران به اقمار دولت مسکو، «کمونیسم» در جهان عرب، قاره های آفریقا و آسیا فراگیر شود.

نگرانی دیگر ما، پول هایی بود که عوامل داخلی انگلیس به جاهلان محله های تهران داده بودند و سفارت آمریکا هم به آن عوامل، اسکناس صددلاری می داد و همه اینها می شدند طلبکار و پس از کنار رفتن مصدق خواهان مقام و امتیاز می شدند و کشور پا به قهقرا می گذاشت و بنابراین برخی از افسران نیروهای مسلح وارد عمل شدند و به مخالفان مصدق پیوستند تا شمار آن طلبکارانِ بالقوهِ کم سواد کمتر شود. بنابراین، اقدام ما ناسیونالیستی بود. ما بودیم که در خفا مانع اعدام مصدق شدیم و مجازات او کاهش یافت و به ۳ سال زندان محدود شد و آن هم به خاطر دور ساختن وی از هوادارانش و قطع رابطه با آنان در طول آن ۳ سال. در خوب بودن مصدق تردید نیست و «تاریخ» باید قضاوت کند، ولی ایرانِ وقت شده بود کانون رقابت های شرق و غرب و رئیس دولت بودن در این شرایط و شرایط تحریم که دولت لندن برقرار کرده بود بسیار دشوار است.
خسروانی در سال ۱۳۵۶ (چندی پیش از آغاز تظاهرات و اعتراض های منجر به انقلاب) گفته بود که مشاوران قدیمی و آگاه همه رفته اند ـ مرده اند و یا کنار گذارده شده اند و نسبت به اطرافیان کنونی شاه تردید دارم...